شمارهٔ ۵۰۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تا بخندید لبت واقف اسرار شدیم
تا بدیدیم رخت طالب دیدار شدیم
باد بوی تو شبی از خم خمار آورد
ما بدان بوی مقیم در خمار شدیم
در قدح رنگ لبت بود لبش بوسیدم
مطرب از عشق تو نالید بدو یار شدیم
سر ما بار گران بود ز دوش افکندیم
عشق تو راه دراز است سبکبار شدیم
جرعه بر خاک فشاندی تو و ما را نرسید
ما به دور تو به یکبار چرا خوار شدیم
مدعی بیش تو با ما سخن از زهد مگو
که هم از نام خود و ننگ تو بیزار شدیم
چون قلم راست تو بر راه یقین باش که ما
گرد این دایره سرگشته چو پرگار شدیم
گرچه رندیم به هر مدرسه حاضر گشتیم
ور چه مستیم به هر صومعه بسیار شدیم
دوش در میکده می در سر اصحاب افتاد
همچو ناصر همه بی خرقه و دستار شدیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş