شمارهٔ ۵۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را
سبز در آتش کند اقبال خالت دانه را
مستیم چون بوی گل پنهان نمی ماند به کس
من که بر سر همچو شاخ گل زدم پیمانه را
حال ما از ما چه می پرسی که پامال توییم
سیل داند سرگذشتی هست اگر ویرانه را
وضع دنیا گرنه با انجام باشد غم مدار
خاصه از بهر خرابی ساختند این خانه را
چارة غم در محبت تن به غم دردانست
سوختن آبی بر آتش می زند پروانه را
تا به راه افتادم از بیراه شوقم مانده شد
جاده کی زنجیر بر پا می نهد دیوانه را
عیش دنیا عاقلان را سخت غافل کرده است
از برای خواب پیدا کرده اند افسانه را
گم نخواهد گشت در خاک این گرامی تخم پاک
سبز خواهد کرد دهقان عاقبت این دانه را
در میان کفر و دین بیگانگی فیاض چیست
صلح باید داد با هم کعبه و بتخانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş