بخش ۴ - فی الاستعانه من اللّه تعالی
ع عبدالرحیم حائری
0
Altın Yaprak
ای خداوند ریوف مهربان
استعانت از تو می جویم در آن
هرچه گویم نسبتش بر من خطاست
مارمیت اذرمیت اینجا گواست
هرچه هست از تست ما را چیز نیست
عقل ما را قوه تمییز نیست
گر نکو گوییم از تو می رسد
ور خطا باشد خطا از ما سزد
از خطای گفته ما عفو کن
ناروا از نامه ما محو کن
سالکان را بخش فرما نور جان
تا نگردند از بیانم بدگمان
حالیا این دم گه گفتار شد
طوطی نطاق شکر بار شد
در پس پرده است و پرده در شده
وز پس آیینه جان پرور شده
لیک هم سربسته می گوید سخن
می نهد سرپوش بر راز کهن
تا که نامحرم نیابد راز یار
حالیا برگفته او گوش دار
عقل کامل عین عشق کامل است
مرد عاشق در حقیقت عاقل است
عقل و عشق اندر حقیقت نی دواند
در نیابد این سخن جز هوشمند
عقل عشق و عشق عقل رهبر است
لیک هریک را مقامی دیگر است
از ره جانان نشانی می دهند
رهنمای سالک اندر یک رهند
در مقام اشرفیت خود یکند
لیک دو از بهر کار سالکند
از دوییت نیست خود این همسری
هم بود این جنگ جنگ زرگری
اندر این ره چون بسی باشد خطر
هم امید افسر و هم بیم سر
عقل خود آرا طریق بیم اوست
عشق بی پروا ره تسلیم اوست
عقل هول راه می گوید همی
عشق تسلیم و رضا جوید همی
عقلت آگه می کند از خوی عشق
می نماید رسم و راه کوی عشق
راز خود می گوید او نی راز غیر
لیک با اندیشه های شر و خیر
چون مقام عشق را اندیشه نیست
خیر و شر اندیشی او را پیشه نیست
عقل از این اندیشه آگاهت کند
زین جهت طبل دوییت می زند
عشق را چون مقصدی جز یار نیست
باصلاح و با فسادش کار نیست
سرکش و سودایی و دیوانه است
از همه اندیشه ها بیگانه است
آتش سوزانی است و پر شرار
می بسوزد هرچه بیند غیر یار
عقل از اهوال خود اخبارت کند
از پی ارشاد انذارت کند
اول عشق است عقل راهبر
می دهد از سرکشی خود خبر
تا مگر زین سرکشی دل خون شوی
گر نه ای مرد از درش بیرون شوی
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
چون قوی شد پایه ات از فضل دوست
رو نهادی در طریق وصل دوست
هم در آنجا دادی از امداد او
خرمن هستی خود برباد او
مست گشتی از شراب فضل او
نیست کردی هست خود در وصل او
آخر عقلت شود عشق جوان
گاه جمع آید رود فرق از میان
می شود همدست عشق اینجا خرد
وین دوییت از میانه می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş