بخش ۶ - تغییرِ تعبیر
ع عبدالرحیم حائری
0
Altın Yaprak
عقل را گر شرع خوانی باک نیست
هم حقیقت غیر عشق پاک نیست
در سلوک این هردو را حکمی است تام
آن کند حفظ ره این حفظ مقام
چون به مقصد گاه این مسلک شوند
از دویی بیرون روند و یک شوند
می رهند از قید و مطلق می شوند
هم به اصل خویش ملحق می شوند
بی مقامی را دگر شایسته اند
از تجرد و از علایق رسته اند
نور عقل و عشق اینجا یک شود
مانده اینجا جبرییل از تک شود
گوید او که نیست حد این سرم
لو دنوت انملة سوزد پرم
می شود هم لاحق و ملحوق یک
عقل و عشق و عاشق و معشوق یک
هم بود آن نور نور احمدی ص
گر ز سر این سخن آگه شدی
حالی اینجا شوری آمد بر سرم
شد خیال دیگری در خاطرم
خواستم شرحی دهم از نام عشق
گویم از آغاز بی انجام عشق
پرده ای بردارم از راز نهان
آتش اندازم بجان عاشقان
هیبت عشقم همی گفتا خموش
بیش ازین در آتش حیرت مجوش
شهپر بافر جبریل خرد
سوزد ارگامی در این وادی نهد
خود نه دستور است که اینجا دم زنی
محفل آزادگان برهم زنی
پرتو نورخور عشق منیر
سست بنیان را کند کور و ضریر
هرکه را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند
مهرها زد بر دهانم این پیام
بس کنم اینجا سخن را والسلام
خود اگر در خانه رندان کس است
بس کنم یک حرف دانا را بس است
گر تو نوری یافتی زان آفتاب
از درون خویشتن آنرا بیاب
پیش از اینها شورش و غوغا مکن
بیش از اینم بی خود و رسوا مکن
دیگر از من شرح این سودا مجو
مرد عشق ا رنیستی این ره مپو
عقل تو زین داستان حیران شود
واله و شیدا و سرگردان شود
در تو نبود احتمال و اصطبار
آب در غربال کی گیرد قرار
بیش از این در قلزم حیرت مرو
قصه نزدیکتر از ما شنو
بشنو این را گر نیوشیدی سخن
بو کزان یابی تو اسرار کهن
هست آن گنجینه اسرار عشق
چیست گنجورش همه اطوار عشق
قصه عشاق دل خون می کند
خاصه عاشق را که مجنون می کند
شورها دارد که خود شوریدگان
زان به شور آیند نز گفت و بیان
شور سودایی که مر عشاق راست
کی کتاب و دفتر و اوراق راست
چیست این اوراق جز سر پوش کار
پرده پندار بر اسرار یار
از درون پرده عاشق آگه است
دست نامحرم از آنجا کوته است
حالیا بشنو که آمد شرح آن
گوش تن بگذار و بگشا گوش جان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş