شمارهٔ ۱۱۳
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخ
وی خرام تو به پامالی سرها گستاخ
داغ شوق تو به آرایش دلها سرگرم
زخم تیغ تو به گلگشت جگرها گستاخ
مردم از درد تو دور از تو و داغم از غیر
که رساند به تو این گونه خبرها گستاخ
با خبر باش که دردی که ز بی دردی تست
ناله را کرده در اظهار اثرها گستاخ
خواهش وصل خود از غیر ز اخلاص مسنج
کاین گدایی ست به دریوزه درها گستاخ
شاد گردم که به خلوت نرسیده ست رقیب
بینمش چون به تو در راهگذرها گستاخ
گریه ارزانی آن دل که به نیرو باشد
به شناورزی سیلاب خطرها گستاخ
های این پنجه که با جیب کشاکش دارد
بود با دامن پاکت چه قدرها گستاخ
تا ز دلهای نزارش چه محابا باشد
سر زلفی که بپیچد به کمرها گستاخ
طوطیان در شکرآبند به غالب کاو راست
لبی از نطق به تاراج شکرها گستاخ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş