شمارهٔ ۱۱۳
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند
چرخ سرگردان نمی دانم چه با جانم کند
طعمه مور ضعیف ام عاقبت در زیر خاک
گر به روی تخت هم دوش سلیمانم کند
گاه بر صدرم نشاند گاه اندازد به خاک
گاه حیرانم گذارد گاه قربانم کند
خرقه و سجاده بر من سد راه وحدت است
کو جنونی کز لباس شید عریانم کند
از تغافل های چشمت در خمار افتاده ام
با نگاهت گو که باز از ناز مستانم کند
کارم از حد رفت کو شوخی که بنماید به من
گوشه چشمی که چون آیینه حیرانم کند
مادر ایام ای قصاب دایم می دهد
خون به جای شیر چون خواهد که مهمانم کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş