شمارهٔ ۱۱۹
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
ز وصلش دور بودم جان ز بس می رفت و می آمد
نگشتم محرم آنجا تا نفس می رفت و می آمد
هنوزم بیضه از خون بود کز ذوق گرفتاری
دلم صدبار نزدیک قفس می رفت و می آمد
صدای دوستی نشنیدم از این بی قراری ها
به گوشم گاهی آواز جرس می رفت و می آمد
غلط کردم که بر بال کبوتر نامه را بستم
تپیدن های دل در هر نفس می رفت و می آمد
دل قصاب تا شد پای بند ظلمت هجران
ز غم هردم بر فریادرس می رفت و می آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş