شمارهٔ ۲۱
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
چند روزی شد که حیرانم نمی دانم چرا
رفت بیرون از بدن جانم نمی دانم چرا
در شگفت استم که همچون صبح بی خود دم به دم
چاک می گردد گریبانم نمی دانم چرا
گشته ام با آن که چون ماهی شناور در سرشک
در میان آب بریانم نمی دانم چرا
بدتر از این آن که چون شب شد نمی گردد دمی
آشنا مژگان به مژگانم نمی دانم چرا
وین از آن بدتر که در هر جا نشستم همچو شمع
تا سحر گریان و سوزانم نمی دانم چرا
نه هم آوازی که گویم شرح دل نه همدمی
همچو نی هر لحظه نالانم نمی دانم چرا
گوسفند او منم قصاب در این انتظار
می نماید دیر قربانم نمی دانم چرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş