شمارهٔ ۳۱۵
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
بتی دارم که لعلش با لب کوثر کند بازی
خطش در صفحه آیینه با جوهر کند بازی
دلم را برده بازیگوش طفلی کز ره شوخی
دو چشم کافرش با مسجد و منبر کند بازی
بت خود کرده ام در کعبه دل کام بخشی را
که در دیر و حرم با مؤمن و کافر کند بازی
خیال خال رخسار کسی در آتشم دارد
که آهم در جگر چون دود در مجمر کند بازی
به مژگانش دلم سرگرم بازی گشته می ترسم
ز بی پروایی طفلی که با خنجر کند بازی
به من پیموده می کافر سیه مستی که در مجلس
نگه در دیده اش چون باده در ساغر کند بازی
به هنگام تبسم خال لعل دل فریب او
به هندوبچه ای ماند که با شکر کند بازی
به صد شوخی رود طفل سرشکم تا سر مژگان
به یاد لعل او با رشته گوهر کند بازی
به بازیگاه طفلی برده ام قصاب بازی را
که تیغ ابروی خون ریز او با سر کند بازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş