شمارهٔ ۳۱۴
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شوی
دیده پوش از سیر باغ خلد تا آدم شوی
می کند از ترک لذت موم جا در چشم داغ
دل ز وصل انگبین بردار تا مرهم شوی
زد حباب از خودنمایی خیمه از دریا برون
چون صدف پستی گزین تا با گهر همدم شوی
ز آرزوی مور نه بر دیده انگشت قبول
تا توانی چون سلیمان صاحب خاتم شوی
سربلندی بایدت افتاده ای را دست گیر
مرده ای احیا نما تا عیسی مریم شوی
بندبند استخوانم همچو نی دارد فغان
خواهی ام کردن نوازش گر به من همدم شوی
کشته آن غمزه ام قصاب چون خاک تو را
جام اگر سازند جا دارد که جام جم شوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş