شمارهٔ ۲۴۴
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
چون صبح به بر دیده من پیرهنی داشت
در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت
آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش
هر نافه داغم به گریبان ختنی داشت
نگذاشت به کار دل صدپاره درستی
آن عهد که با طره پیمان شکنی داشت
هر تار به راهی رود از زلف حواسم
جمعیت احباب پریشان شدنی داشت
در جیب گریبان گل چاکی نفشاندم
تا سینه ام از غنچه پیکان چمنی داشت
چشم از غم محرومی دیدار چه می کرد
گر فرصت یک ره مژه بر هم زدنی داشت
از ضعف رسا خانه نشینیم وگر نه
دیوانه ما هر گذری انجمنی داشت
بودش سخن از حسرت آب دم تیغت
در پیش تو آن روزکه زخمم دهنی داشت
از شوق تو دل خانه به دوش است وگر نه
درکوی غم آواره ما هم وطنی داشت
بیکار نیارست کند دست مرا مرگ
بستد ز گریبان و به چاک کفنی داشت
عمریست حزین از نظرت رفت ونگفتی
درگاه صنم خانه ما برهمنی داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş