شمارهٔ ۵۸۰
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش
چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها
ره دین می رود زاهد که دنیا نیست در دستش
گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطره آبی
چه منتهاست برگردن مرا از صافی شستش
به امید نگاهی دل به دنبالش فرستادم
به تیر غمزه نامهربان آن بی وفا خستش
چه لذت بود از قاتل حزین نیم بسمل را
که در خون می تپید و آفرین می گفت بر دستش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş