شمارهٔ ۶۴۲
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدم
خنده چون گل به وفاداری یاری نزدم
بحر را حوصله ام غرق خجالت دارد
موج بی طاقت خود را به کناری نزدم
به چه تقصیر فلک خاک به چشمم ریزد
هیچگه دامن مژگان به غباری نزدم
بر سرم فوج خزان از چه سبب می تازد
خیمه چون لاله به دامان بهاری نزدم
ناوک ناله من خونی امیدی نیست
ترکش سینه تهی گشت و شکاری نزدم
چون به هم بزمی اغیار توانم تن داد
من که در حادثه هرگز در یاری نزدم
پاس من ناموس هنرمندی فرهادم بود
در ره عشق اگر دست به کاری نزدم
جرس قافله ام هرزه درا نیست حزین
حرف بی تابی دل را به دیاری نزدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş