شمارهٔ ۱۵۳
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
سر ما نیستت فسانه مگوی
سیر گشتی برو بهانه مجوی
تو دگر یار تیز بازاری
واب تو میرود بدیگر جوی
تو گل و لاله وزین معنی
هم دو روی آمدی و هم خود روی
نه مسلمانی آخر ای کافر
چه دلست این دلی ز آهن و روی
گفتی از تو چه برده ام آخر
دل من باز ده محال مگوی
خود چه بگذاشتی بمن جز غم
بردی از من هر آنچه بردی بوی
نیم جانی بماند با من و بس
واند گر آب خواه و دست بشوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş