شمارهٔ ۴
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویم
تنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم
جهان پر آب حیات است و بی نصیب من از وی
دریغ و درد که لب تشنه بر کناره جویم
گرم خدای بپرسد که عمر صرف چه کردی
کدام عذر بگویم کدام چاره بجویم
گذشت روز جوانی و هیچ کار نکردیم
که آن وسیلت قربی بود به حضرت اویم
کنون که پیر ضعیفم ز خستگی نتوانم
که چابکانه چو مردان در این طریق بپویم
سبوی عیش حیاتم زیاده بود لبالب
به سنگ معصیت آوخ شکسته گشت سبویم
هزار رنگ برآمیختم به حیلت و تزویر
به خون دل سزد ار چهره را ز رنگ بشویم
هوای گلشن تو درگرفت بوی مشامم
کجا نسیم سعادت ز باغ قدس ببویم
هزار جهد کنم تا ز چاه نفس برآیم
ولی اسیر مقید به چاه نفس فرویم
به روی سخت ز سوهان مرگ جان نتوان برد
که سوده گردم اگر فی المثل چو آهن و رویم
جنید ناله و زاری بود طریق تو ناچار
که راه و روی ندارم جز آن که گریم و مویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş