شمارهٔ ۱۰۱۳
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو
گویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو
از فشار پنجه جورت چه مالش ها نیافت
ار دلم رحمی که خون شد بی گناه از دست تو
نور رخسار تو شب را کرده روشن تر ز روز
اوفتاد از بام گردون طشت ماه از دست تو
بس که رنگین است چون گل از حنا سرپنجه ات
رشته یاقوت برگردد نگاه از دست تو
شد قران پنجه خورشید با ماه تمام
از حیا تا کرده رخسارت پناه از دست تو
تا جهان باقیست باشد دست بر بالای دست
در نظرها پر خنک گردیده ماه از دست تو
نیست در اندیشه ات جویا جز امید کرم
گرچه کاری برنیاید جز گناه از دست تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş