شمارهٔ ۱۰۲۷
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
زان چشم مست کار صبوحی کند نگاه
در هر رگم چو شمع از آن می دود نگاه
همچون شکست شیشه صدا می شود بلند
در بزم می چو بر نگهی برخورد نگاه
خواهم که بینمش ولی از دور باش حسن
مانند شمع بزم به چشمم تپد نگاه
حقت به جانب است که نظاره دشمنی
دشنام دادنی بود افزون ز حد نگاه
نظاره خار پیرهن اختلاط اوست
چندان نگاه مکن که به طبعش خلد نگاه
از شوق دیدن تو و از ضعف تن چه دور
با خویشتن مرا اگر از جا برد نگاه
کو طاقتی که از تواند ز جای خاست
بر صفحه جمال تو هر جا فتد نگاه
چون بینمت که مدعیان در کمینگه اند
اینجا به گوشها چو فغان می رسد نگاه
جویا ز بس گداخته از شرم روی او
چون قطره سرشک ز چشمم چکد نگاه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş