شمارهٔ ۱۳۱
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
نباشد مامنی چون پیکر ما عشق سرکش را
که نبود غیر خاکستر حصاری امن آتش را
دل یکدسته عاشق تا بکی گرد سرت گردد
حیا را کارفرما دسته کن زلف مشوش را
برو ساقی که من از ساغر آن چشم سرمستم
چه کیفیت رسد از می کشی رند هلاکش را
نمی دانم چسان در آن یک مژگان بهم سودن
نگاهت بر دل غمدیده خالی کرد ترکش را
بسی ناموس دلها می رود بر باد رسوایی
مبادا آشنایی با نسیم آن زلف دلکش را
خوشا روزی که جویا روز و شب چون چشم می نوشش
به طاق ابروی او می زدم صهبای بی غش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş