شمارهٔ ۳۹۷
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
دل زند پهلو به نور وادی ایمن چو صبح
گر به استغنا فشاند بر جهان دامن چو صبح
دولت وصل از گریبان تو سر بیرون کند
گر کنی پیراهن هستی قبا بر تن چو صبح
داغ مادرزادش از خورشید نورانی تر است
هر کرا جزو بدن شد چاک پیراهن چو صبح
گر صفابخشی دلت را صد چراغ آفتاب
می توانی کردن از باد نفس روشن چو صبح
سینه را با پنجه بی طاقتی درهم درد
کی نهان در پرده می ماند دل روشن چو صبح
شام بخت تیره ام جویا شود روشن چو روز
مهر من خندد اگر یک دم به روی من چو صبح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş