شمارهٔ ۸۴۶
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
درآمد تا در آغوش تمنا آن برو دوشم
لبالب همچو ماه نو شد از خورشید آغوشم
شب هجران چنان بگداخت فکر آن بر و دوشم
که از خود همچو ماه نو تهی گردیده آغوشم
زبان ناله حیرت نصیبان را نمی فهمی
وگرنه صد قیامت شور دارد وضع خاموشم
فزونست از جوانی غفلتم در موسم پیری
بناگوش سفیدم گشت آخر پنبه گوشم
شدم خلوت نشین بیخودی از فیض بیتابی
ز خود صحرا به صحرا دل تپیدن برد بر دوشم
چنان افروخت عشقش آتشی در سینه ام جویا
که دور انداخت سرپوش فلک را بارها جوشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş