شمارهٔ ۸۹۶
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
لخت لخت از یاد رویت شد دل بی کینه ام
عاقبت از شوخی عکست شکست آیینه ام
پنجه عشقت درونم را ز بس کاویده است
پرده فانوس شمع دل شد آخر سینه ام
خصم سرکش را شکست از سینه صافی می دهم
سنگ خارا را نماید توتیا آیینه ام
کی بود در خصمی ما اختیاری چرخ را
در دلش همچون شرر در سنگ باشد کینه ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş