شمارهٔ ۱۷۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
گر مرا بخت درین واقعه یاور نشود
چکنم صبر کنم گرچه میسر نشود
صورت حال من از زلف دلاویز بپرس
گر ترا از من دلسوخته باور نشود
شور عشق تو برم تا بقیامت در خاک
زانک گر سر بشود شور تو از سر نشود
هر درونی که درو آتش عشقی نبود
روشنست این همه کس را که منور نشود
مگرم نامزد زندگی از سر برود
که چو شمعم همه شب دود بسر بر نشود
دوستان عیب کنندم که بر آرم دم عشق
عود اگر دم نزند خانه معطر نشود
خواجو از درد جدایی نبرد جان شب هجر
اگرش نقش تو در دیده مصور نشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş