شمارهٔ ۱۰۱
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
از مخزن دل دیده هر آن در که بر آورد
چون مردمیی داشت روان در نظر آورد
المنة لله که صبا گرچه دلم برد
بر بوی توام آمد و از جان خبر آورد
کس نیست که آرد ز توام شربت دردی
جز غصه که خون دل و داغ جگر آورد
نابرده هنوز از دل من بار فراقت
بار دگر آمد غم و بار دگر آورد
بر بوی تو هرجا که شدم رایحه مشگ
پی برد من شیفته را درد سر آورد
از حال پریشان خیالی خبری برد
ز آن طره پیامی که نسیم سحر آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş