شمارهٔ ۱۳
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
گیسو برید و شد فزون مهرش من گمراه را
گم کرده ره داند بلی قدر شب کوتاه را
گو شام هجران همدمان باری به فریادم رسند
از آتش پنهان من خود دل بسوزد آه را
خاک رهت را اشک اگر با خون بیامیزد مرنج
گویم به چشم خویشتن تا پاک سازد راه را
باشد به خاطر همچنان مهر زمین بوس تواش
صدبار اگر از آسمان اندازی ای جان ماه را
گر دولت تیرت به جان خواهد خیالی عیب نیست
چون این قدرها می رسد یاران دولتخواه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş