شمارهٔ ۱۷۵
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکرد
خون شد و حق نمک هیچ فراموش نکرد
زلف تو دست به تاراج دل ما نگشاد
ماه را تا ز شب تیره سیه پوش نکرد
هرکه در راه تو پا از سر همت ننهاد
دست با شاهد مقصود در آغوش نکرد
ظاهرا ناله جانسوز نی از جایی بود
که زدندش به دهن آخر و خاموش نکرد
ماجرایی که ز دل اشک خیالی می گفت
سخنی بود چو در لیک کسی گوش نکرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş