شمارهٔ ۱۲۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
ساقی بیا که جوش زد از لاله زار فیض
بی نشیه شراب نبخشد بهار فیض
رخ برفروز از می و آهنگ باغ کن
تا از بهار فیض برد لاله زار فیض
آن را که دل ز حسرت لعل تو خون نشد
چون جام کی برد ز می خوش گوار فیض
مجموع خاطری که پریشان زلف توست
خرم دلی که برده ز شب های تار فیض
چون صبح خنده رو و کدورت گداز باش
تا جوشد از جبین تو بی اختیار فیض
در صبح دم که قسمت ارزاق می کنند
خوابیده را نیاورد اندر شمار فیض
چون من به شوق گریه مستانه می بنوش
تا از گناه خویش بری صد هزار فیض
چون می نفاق سوز و مصفا ضمیر باش
تا رو نهد به بزم تو از هر کنار فیض
فکر زمانه مایه تشویق خاطر است
هرگز نبرده کس ز غم روزگار فیض
مجذوب گریه با کرم او بهانه ایست
از ما بهانه آید و از کردگار فیض
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş