شمارهٔ ۱۲۱
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
باز چون دیوانه دل را حلقه بر در می زنم
در هوای عشق چون جبریل شه پر می زنم
شاه باز عرش پروازم همای اوج عشق
وز شعف هر دم معلق چون کبوتر می زنم
هر شب اندر خلوت دل از کمال سوز عشق
گرد شمع عارضش پروانه سان پر می زنم
در طریقت با فسون عقل درماندم ز راه
با جنون عشق اکنون راه دیگر می زنم
از کمال حیرت اندر خلوت کروبیان
پای بر فرق ملایک دست بر سر می زنم
ز آتش دل کشتی افلاک بر آب افکنم
گرد باد خاک را بر چشم اختر می زنم
نشنوم در مسجد از واعظ حدیث خلد حور
باده در میخانه با رند قلندر می زنم
من همان رندم که عمری در خرابات مغان
از کف ساقی ترسا جام و ساغر می زنم
من که بر خاک در می خانه سر بنهاده ام
پشت پا بر مسند و بر تخت و افسر می زنم
می کنم خار حسد از کینه بر چشم حسود
فاش لاف عشق را از آل حیدر می زنم
می زند هر کس به روز حشر وای خویش
طعن ها من بر سگ ملعون و ابتر می زنم
این که مستم بینی امروز این چنین فردای حشر
ساغری نیز از کف ساقی کوثر می زنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş