شمارهٔ ۱۶۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
زاهد مگو که مست شراب دو ساله ام
چشمی گرفته است به بیاد پیاله ام
واقف نه ای که چون به کمندم گرفته است
با زلف عنبرین بت مشکین کلاله ام
هرگز به راه میکده خودسر نرفته ام
قسمت مدام کرده به این در حواله ام
چون دیده ام مدام نباشد به خط جام
این خط خلاص کرده ز قید رساله ام
یک دم خیال روی خوش و صنعت خدا
به تر بود ز طاعت هفتاد ساله ام
تا گوشه ای ز ملک غمت دل به جان خرید
در سینه داغ ها شده مهر قباله ام
با لطف آن مزاج ندانم که از چه رو
هرگز به خاطر تو گران نیست ناله ام
شکر خدا که از لب لعلت نهان نبود
آن زهرها که ریخت غمت در پیاله ام
دوشم به یاد خط تو دیوانه کرده بود
دیدار ماه چارده و دور هاله ام
مجذوب از قرینه توان یافتن که دوست
آزرده نیست خاطرش از آه و ناله ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş