۱۰ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی ارجعوا إلی أبیکم الآیة چون یعقوب در فراقج یوسف بی سر و سامان شد و درمانده درد بی درمان شد خواست که از یاد آن عزیز جرح خویش را مرهم سازد و با پیوندی از آن یوسف عاشقی بازد بنیامین را که با او از یک مشرب آب خورده بود و در یک کنار پرورده یادگار یوسف ساخت و غمگسار خویش کرد و عاشق را پیوسته دل به کسی گراید که او را با معشوق پیوندی بود یا بوجهی مشاکلتی دارد نبینی مجنون بنی عامر که بصحرا بیرون شد و آهویی را صید کرد و چشم و گردن وی بلیلی ماننده کرد دست بگردن وی فرو می آورد و چشم وی می بوسید و می گفت فعیناک عیناها و جیدک جیدها
چون یعقوب دل در بنیامین بست و پاره ای در وی آرام آمد دیگر باره در حق وی دهره زهر از نیام دهر بر کشیدند از پدر جدا کردند تا نام دزدی بر وی افکندند بر بلاء وی بلا افزودند و بر جراحت نمک ریختند و سوخته را باز بسوختند چنانک آتش خرقه سوخته خواهد تا بیفزود درد فراق دلسوخته ای خواهد تا با وی در سازد
هر درد که زین دلم قدم بر گیرد
دردی دیگر بجاش در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد
کآتش چون رسد بسوخته در گیرد
یعقوب تا بنیامین را می دید او را تسلی حاصل می شد که من منع من النظر تسلی بالاتر پس چون از بنیامین درماند سوزش بغایت رسید و از درد دل بنالید بزبان حسرت گفت یا اسفی علی یوسف وحی آمد از جبار کاینات که یا یعقوب تتأسف علیه کل التأسف و لا تتأسف علی ما یفوتک منا باشتغالک بتأسفک علیه ای یعقوب تا کی ازین تأسف و تحسر بر فراق یوسف و تا کی بود این غم خوردن و نفس سرد کشیدن خود هیچ غم نخوری بدان که از ما باز مانده ای تا بوی مشغولی
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
ای یعقوب نگر تا پس ازین نام یوسف بر زبان نرانی و گرنه نامت از جریده انبیاء بیرون کنمپیر طریقت گفت یاد یعقوب یوسف را تخم غمانست یاد یوسف یعقوب را تخم ریحانست چون یعقوب را بیاد یوسف چندان عتابست پس هر چه جز یاد الله همه تاوانست می گویند یاد دوست چون جانست بهتر بنگر که یاد دوست خود جانست یعقوب چون سیاست عتاب حق دید پس از آن نام یوسف نبرد تا هم از درگاه عزت از روی ترحم و تلطف بجبرییل فرمان آمد که ای جبرییل در پیش یعقوب شو و یوسف را با یاد او ده جبرییل آمد و نام یوسف برد یعقوب آهی کرد وحی آمد از حق جل جلاله که یا یعقوب قد علمت ما تحت انینک فو عزتی لو کان میتا لنشرته لک لحسن وفایک
قوله و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم قال الاستاد ابو علی الدقاق ان یعقوب بکی لاجل مخلوق فذهب بصره و داود کان اکثر بکاء من یعقوب فلم یذهب بصره اذ کان بکاؤه لاجل ربه عز و جل گریستن که از بهر حق باشد جل جلاله دو قسم است گریستن بچشم و گریستن بدل گریستن بچشم گریستن تایباتست که از بیم الله بر دیدار معصیت خویش گریند و گریستن بدل گریستن عارفانست که از اجلال حق بر دیدار عظمت گریند گریستن تایبان از حسرت و نیازست گریستن عارفان از راز و نازست
پیر طریقت گفت الهی در سر گرستنی دارم دراز ندانم که از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت نصیب یتیم است و گریستن شمع بهره ناز از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز مصطفی ص گفت فردا در قیامت چشمها همه گریان بود از هول رستاخیز و فزع اکبر مگر چهار چشم یکی چشم غازی ای که در راه خدای زخمی بر وی آید و تباه شود دیگر چشمی که از محارم فرو گیرند تا بناشایست ننگرد سوم چشمی که از قیام شب پیوسته بی خواب بود چهارم چشمی که از بیم خدای بگرید روی ان داود علیه السلام قال الهی ما جزاء من بکی من خشیتک حتی تسیل دموعه علی وجهه قال جزاؤه ان اومنه من الفزع الاکبر و ان احرم وجهه علی لفح النار
و روی ان الله عز و جل قال و عزتی و جلالی لا یبکی عبد من خشیتی الا سقیته من رحیق رحمتی و عزتی و جلالی لا یبکی عبد من خشیتی الا ابدلته ضحکا فی نور قدسی
و ابیضت عیناه من الحزن نگفت عمی یعقوب تا جفایی نبود که عمی بحقیقت نابینایی دلست چنانک گفت فإنها لا تعمی الأبصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور و یعقوب را بینایی و روشنایی دل بر کمال بود اما چشمش از مشاهده غیر یوسف در حجاب بود که در حکم عشق چشم عاشق در غیبت معشوق در حجاب باید از غیر او که دیگری را دیدن بجای دوست در مذهب دوستی عین شرک است و فی معناه انشدوا
لما تیقنت انی لست ابصرکم
غمضت عینی فلم انظر الی احد
ما را ز برای یار بد دیده بکار
اکنون چکنم بدیده بی دیدن یار
قال إنما أشکوا بثی و حزنی إلی الله
شکا الی الله و لم یشک من الله فمن شکا الی الله وصل من شکا من الله انفصل یعقوب گفت درد خود هم بدو بردارم و از و بکس ننالم که من می دانم که وی جل جلاله دردها را شافی است و مهمها را کافی و وعده ها را وافی آن گه زبان تضرع بگشاد گفت الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم بهر نام که خوانند مرا ببندگی تو معروفم
تا جان دارم غم ترا غمخوارم
بی جان غم عشق تو بکس نسپارم
یا بنی اذهبوا فتحسسوا ای اطلبوا یوسف بجمیع حواسکم بالبصر لعلکم تبصرونه و بالاذن لعلکم تسمعون ذکره و بالشم لعلکم تجدون ریحه روید ای پسران من یوسف را بجویید و خبر و نشان وی بپرسید و از روح خدا نومید مباشید محنت بغایت رسید بوی فرج می آید کارد باستخوان رسید وقتست اگر می بخشاید
ای قافله چون روی بسوی سفر آرید
ما را بشما آرزویی هست برآرید
زان یوسف کنعانی در مصر نشسته
یک بار بیعقوب غریوان خبر آرید
یعقوب آن سخن ایشان را از بهر آن گفت که از مهر دل خود نظاره مهر دل ایشان کرد ندانست که مهر یوسفی را سینه یعقوبی باید از بهر آنک جمال یوسفی را هم دیده یعقوبی شاید
مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را
سوز ابراهیم باید درد اسماعیل را
ثم احالهم علی فضل الله فقال لا تیأسوا من روح الله قال الجنید تحقق رجاء الراجین عند تواتر المحن و ترادف المصایب لان الله تعالی یقول لا تیأسوا من روح الله و النبی ص یقول افضل العبادة انتظار الفرج
فلما دخلوا علیه قالوا یا أیها العزیز الآیات برادران یوسف که به کنعان باز گشتند بنوبت دوم و بنیامین را به مصر بگذاشته بعلت دزدی آن قصه با یعقوب بگفتند یعقوب گفت این چه داغ است که دیگر باره بر جگر این پیر سوخته غمگین نهادید گاه عذر گرگ آرید و گاه عذر دزدی از خاندان نبوت دزدی نیاید که نقطه نبوت جز در محل عصمت نیوفتد شما را باز باید رفت که ازین حدیث بویی همی آید ایشان گفتند ای پدر ما را بر آن درگاه آب روی نیست مگر تو نامه ای نویسی که نامه ترا ناچار حرمت دارند پدر قلم برداشت و کاغذ و این نامه نبشت بسم الله الرحمن الرحیم من یعقوب اسراییل الله بن اسحاق ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله الی عزیز مصر المظهر للعدل الموفی للکیل اما بعد فانا اهل بیت موکل بنا البلاء فاما جدی فشدت یداه و رجلاه و وضع فی المنجنیق فرمی به الی النار فجعلها الله تعالی علیه بردا و سلاما و اما ابی فشدت یداه و رجلاه و وضع السکین علی قفاه لیقتل ففداه الله و اما انا فکان لی ابن و کان احب اولادی الی فذهب به اخوته الی البریة ثم اتونی بقمیصه ملطخا بالدم و قالوا قد اکله الذیب فذهبت عینای ثم کان لی ابن و کان اخاه من امه و کنت اتسلی به فذهبوا به ثم رجعوا و قالوا انه سرق و انک حبسته لذلک و انا اهل بیت لا نسرق و لا نلد سارقا فان رددته الی و الا دعوت علیک دعوة تدرک السابع من ولدک حاصل نامه آنست که ما خاندانی ایم که دل و جان ما بر اندوه وقف کرده اند و می شنویم که تو جوانی زیبایی از بهر خدا آن قرة العین ما بما باز فرست و بر عجز و پیری من رحمت کن که من بی یوسف روزگار با بنیامین میگذاشتم و گر نفرستی تیری دردناک ازین جگر سوخته رها کنم که الم آن به هفتمین فرزند تو برسد یوسف چون این نامه بخواند برقع فرو گشاد و تاج از سر فرو نهاد گفت این عتاب ما تا آن گه بود که شفاعت آن پیر پیغامبر در میان نیامده بود اکنون که شفاعت وی آمد من یوسفم و شما برادران منید
لا تثریب علیکم الیوم گفته اند مثل محاسبت الله با مؤمنان روز قیامت مثل معامله یوسف است با برادران یوسف گفت هل علمتم ما فعلتم بیوسف همچنین رب العزه گوید هل علمتم ما فعلتم عبادی یوسف چون ایشان معترف شدند بگناه خویش از کرم خود روا نداشت جز آن که گفت لا تثریب علیکم الیوم اگر یوسف را این کرم می رسد پس اکرم الاکرمین و ارحم الراحمین سزاوارتر که در مقام خجل بندگان را گوید لا خوف علیکم الیوم و لا أنتم تحزنون قال الاستاد ابو علی الدقاق لما قال یوسف إنه من یتق و یصبر فإن الله لا یضیع أجر المحسنین احال فی استحقاق الاجر علی ما عمل من الصبر انطقهم الله حتی اجابوه بلسان التوحید فقالوا تالله لقد آثرک الله علینا یعنی ان هذا لبس بصبرک و تقواک انما هذا بایثار الله ایاک علینا فیه تقدمت علینا لا بجهدک و تقویک فقال یوسف علی جهة الانقیاد للحق لا تثریب علیکم الیوم اسقط عنهم اللوم لانه کما لم تقویه من نفسه حیث نبهوه علیه لم یر جفاهم منهم فنطق عن عین التوحید و اخبر عن شهود التقدیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş