۱۴ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی أ لم تر إلی الذین قیل لهم کفوا أیدیکم الآیة بر ذوق ارباب حکمت و سالکان راه حقیقت از روی اشارت میگوید کفوا أیدیکم ای اخرجوا ایدیکم عن امورکم و کلوها الی معبودکم خویشتن را از کارها بیرون آرید و یکسر شغلها بمولی سپارید و باو بازگذارید که اوست سازنده کار بندگان مدبر و مقدر کارران و نگهبان بسر برنده شغل ایشان بی ایشان دل دهنده تایبانو پذیرنده عذر خواهان چند که منت است او را بر بندگان از اول بنده را رایگان بیافریند چون در ظهور آرد از آب و باد و آتش نگه دارد بسمع و بصر بفطنت و حکمت بیاراید ایمان و معرفت بر وی نگه دارد پس آن گه چون دست بمخلوقی بردارد خطاب آید که کفوا أیدیکم دست از مخلوق فرو دار و بخالق بردار که خداوند با وفا اوست دهنده عطا و پوشنده خطا اوست در مهربانی و کریمی بیهمتا اوست
و گفته اند کفوا أیدیکم معنی آنست که دست از دنیا باز دارید و در شهوات بر خود فرو بندید و مال و جاه دنیا براندازید آنچه حرام است لعنت است و آنچه حلالست محنت است و آنچه افزونی است عقوبتست مصطفی ص گفت الدنیا ملعونة ملعون ما فیها الا ذکر الله عالما او متعلما
گفت این دنیا ملعون است سرای بینوایی و بیدولتی طبل میان تهی و بساط فرومایگی رب العزة تا دنیا را بیافرید در آن ننگرسته و آن را لعنت کرده و دشمن داشته و هر چه در آن بلعنت کرده مگر سه چیز ذکر خداوند جل جلاله که در دنیا است و نه از دنیا است
دیگر مرد عالم که مسلمانان را چون روشن چراغ و بر دل شیطان داغ است سیوم کسی که جوینده علم است و در راه دانش اندر منزل طلب است مصطفی ص از بهر وی گفتهان الملایکة لتضع اجنحتها لطالب العلم این کس هم در دنیا است و نه از دنیا چون ازین سه درگذشت زینهار گرد دنیا مگرد که روی معرفت سیاه کند و جامه عصمت چاک گرداند خبر نداری که این دنیای دنی دیرست تا بر مثال عروسی آراسته بر طارم نشسته و از شبکه شک بیرون مینگرد و با تو میگوید
من چون تو هزار عاشق از غم کشتم
نابود بخون هیچکس انگشتم
علی مرتضی ع آن هزبر درگاه رسالت و داماد حضرت نبوت هر گه که بدنیا بر گذشتی دامن دیانت خویش فراهم گرفتی ترسان ترسان و گفتی غری غیری یا دنیا فقد تبتک ثلاثا
گفتند ای عجبا که روان شیر مردان عصر از بیم ذو الفقار تو همه آب گشت چنین از دنیا می بترسی گفتا شما خبر ندارید که این دنیا درختی خارآور است دست هوی و حرص آن را بر کنار جوی عمر تو نشانده اگر نه باحتراز روی خار آن در دامن عصمت تو افتد و پاره پاره کند
نشنیده ای که در بدایت کار که هنوز خار آن قوت نگرفته بود دامن دراعه عصمت آدم چون میدرید اکنون که خار آن قوی گشت و روزگار برآمد با علی بو طالب خود چه کند مصطفی ص ازینجا گفت حب الدنیا رأس کل خطییةتا دل بر آن کمتر نهند و حذر کنند و رب العزة جل جلاله گفت قل متاع الدنیا قلیل و الآخرة خیر لمن اتقی تا رغبت کمتر نمایند و از آن پرهیزند
واسطی گفته چون ایشان را در دنیا زهد فرمود بچشم ایشان اندکی ساخت و در قرآن مجید قلیل خواند تا ترک آن بر ایشان آسان شود هذا غایة الکرم و الرحمة و گفته اند رب العزة عارفان را درین آیت از دنیا بربود و بعقبی کشید بآنچه گفت و الآخرة خیر لمن اتقی پس از عقبی نیز بربود و بخود کشید بآنچه گفت و الله خیر و أبقی
أینما تکونوا یدرککم الموت حکایت کنند از جوانمردی که هر گه که این آیت برخواندی گفتی آه از مرگ نفس آه از مرگ دل آه آه از مرگ جان اگر درین بمانم مرا چه توان و درد را چه درمان چون حال اینست و کار چنین بی کسا که منم بی سر و سامان خداوندا
هم تو مگر سامان کنی را هم بخود آسان کنی
درد مرا درمان کنی زان مرهم احسان تو
او که نفسش میرد از دنیا درماند او که دلش میرد از عقبی درماند او که جانش میرد از مولی درماند او که نفسش مرد از اهل و ولد جدا ماند او که دلش مرد از انس و طرب باز ماند او که جانش مرد از خدای صمد درماند پس دلهای عزیزان و صادقان که از نهیب این سخن و سیاست این حال خون گشت که آیا در ازل برای ما چه رفته و در ابد کار ما چون آمده
پیر طریقت اینجا گفته اولیتر بتیمار خوردن از آن کسی نیست که از ازل خویش او را بی آگهیست غافل بودن از ابد خویش از نادانی است میان بوده و و بودنی این خواب غفلت چیست آدمی را میان دو موج از آتش چه جای بازیست أینما تکونوا یدرککم الموت ابو هریره گفت که از رسول خدا ص شنیدم که گفت ان الروح اذا خرج من جسده و اتی علیه سبعة ایام یقول یا رب ایذن لی حتی انظر الی جسدی
گفتا چون جان پاک از آلایش بشریت مرغ وار از قفص خاک بیرون آید و سوی عالم علوی قصد آشیان عزت کند چون بر آن مرکز خویش قرار گیرد و یک هفته بر آید از خالق دستوری خواهد تا آن منزل خاص خویش را باز بینم و حال وی باز دانم دستوری یابد آن جان پاک بخاک در آید و از دور بقالب خویش نگه کند آن را نه برنگ خود بیند و نه بر حال خود آب بیند که از چشم در ایستاده بجای روشنایی و از دهن در ایستاده بجای گریانی بزارد و بنالد و بگرید و باز گردد تا هفته دیگر پس دیگر بار دستوری خواهد آید و جسد خود را بیند در آن لحد تاریک بزاری زار آن آب همه صدید شده و بوی بگشته از نخستین بار بیشتر گرید و زارتر بود
پس برود و به هفته دیگر باز آید خورنده بیند براست و چپ روی وی و آن جمال و کمال خلقت وی همه دیگرگون گشته خورنده از چشم بیرون میآید و در بینی میشود و از بینی بیرون میآید و در دهن میشود آن گه جان بفریاد آید و گوید آه صرت جیفة قذرة کجا است آن قد و بالای تو کجاست آن جمال و کمال تو کجاست آن صورت زیبای تو کجاست آن محاسن نورانی تو کجاست آن گفت دلربای تو کجااند عیال و فرزندان تو که از بهر ایشان بار کشیدی و رنج بردی تا به بینند حال و جای تو و عبرت گیرند بکار تو این املک الطویل
و حرصک الشدید این منزلک العمران این ما جمعت من حلال و حرام این اخوانک و رفقاؤک این من کنت تفخر بهم ترکوک فی لحدک وحیدا بین التراب و الدود لو نظروا علیک کما نظرت لترکوا الدنیا و بکوا علی انفسهم ایام حیاتهم فالویل لی و لک الی یوم القیامة من الملک الجلیل و دیان یوم الدین فعلیک السلام فلیتنی لم ارک و لم ترنی ثم انقلب عنه و مضی پس راوی خبر گفت و الله اعلم فهذا احوالنا و مردنا و مصیرنا و انا لله و انا الیه راجعون
أینما تکونوا یدرککم الموت مجاهد گفت این آیت در شأن زنی فرو آمد که دختری داشت و این زن مزدوری داشت از خانه بیرون فرستاد تا آتشپاره ای بخانه آرد مزدور مردی را دید بر در خانه ایستاده و میگوید دختری را زادند درین خانه مزدور گفت آری گفت آن دختر نمیرد تا آن گه که قضاءفسق و فجور فراوان بر سر وی برود و آن گه بعاقبت مزدور او وی را بخواهد و آن گه مرگ او بعنکبوت بود مزدور از آن سخن در خشم شد و کارد برداشت و شکم آن دخترک بشکافت و در بحر شد و خویشتن را ناپدید کرد آن دخترک را شکم بدوختند و معالجت کردند تا بحال صحت باز آمد چون بحد بلوغ رسید سر در نهاد و آنچه قضا بود از فجور بر سر وی برفت پس بساحل بحر شد و آنجا مقام کرد تا روزی که آن مزدور از دریا بر آمد و مالی فراوان با وی پس دلاله را برخواند و گفت زنی با جمال از بهر من بخواه دلاله گفت اینجا زنی است نیکوترین زنان بجمال چنان که میخواهی اما فاجره است مگر که تو او را بخواهی دست از فجور باز دارد آن زن بخواست و هم چنان کرد از فجور توبت کرد و بعقد نکاح در تحت این مرد آمد و این مزدور او را سخت دوست میداشت روزی این مزدور سرگذشت خود باز گفت و حکایت باز کرد زن گفت من آن جاریه ام که تو شکم وی بشکافتی و اینک نشان شکافتن و دوختن مزدور گفت مرگ تو بعنکبوت باشد چنان که نشان داده اند اما من از بهر تو در میان صحرا کوشکی بسازم و چندان بالا دهم که عنکبوت آنجا نرسد چنان کردند و آن زن در قصر مینشست آخر روزی عنکبوت در میان قصر پیدا گشت این زن بترسید و بر آشفت و انگشت پای وی بر آن عنکبوت آمد او را در گزید و از آن گزیدن اندامهای وی سیاه گشت و از دنیا برفت رب العالمین آیت فرستاد در شأن وی که أینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیدة از مرگ هیچکس نتواند گریخت هر جا که روید بشما در رسد
مصطفی ص گفت احبب من شیت فانک مفارقه و عش ما شیت فانک میت و اعمل ما شیت فانک ملاقیه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş