۱۶ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و إذا حییتم بتحیة الآیة لیل و جبار خدای بزرگوار کردگار مهربان نیکوکار جل جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته درین آیت رهیگان خود را می تعلیم کند بآداب عشرت و صحبت که هر که آراسته ادب نباشد شایسته صحبت نباشد و صحبت سه قسم است یکی با حق است بادب موافقت دیگر با خلق است بادب مناصحت سیوم با نفس است بادب مخالفت و هر آن کس که پرورده این آداب نیست وی را با راه مصطفی ص هیچ کار نیست و در عالم لا اله الا الله وی را قدر نیست و رب العزة جل جلاله مصطفی ص را اول آراسته ادب کرد چنان که در خبر است ادبنی ربی فاحسن تأدیبی لا جرم شب معراج در آن مقام اعظم ادب حضرت بجای آورد تا رب العزة از وی باز گفت ما زاغ البصر و ما طغی و با خلق خدا ادب صحبت نگه داشت تا از وی باز گفت و إنک لعلی خلق عظیم و اصول آداب صحبت در معاملت با حق آنست که علم در هر معاملت بکار داری و شریعت را بزرگ داری و بگزارد فرمانها از تمنیها پرهیز کنی و سنت و اهل آن گرامی داری و از بدعت و اهل آن بپرهیزی و از جای تهمت و گمان برخیزی و در پرستش خدای جل جلاله از وساوس و عادات ریا و جهل و کاهلی دور باشی و از خویشتن آرایی بتعبد بر خلاف سنت پرهیز کنی و نوافل کردارها پوشیده داری و الله را بر غفلت نام نبری و هزل در جد نیامیزی و شریعت و دین ببازی نداری و بر گفتار و رفتار و دیدار و خوردن و خفتن و حرکت و سکون ورع کارفرمایی و بهیچ وقت از خویشتن راضی نباشی ورچه بر صدق و صفا روزگار گذاری بلکه پیوسته از خود ناخشنود باشی و توبت در همه حال بر خود واجب دانی رسول ص گفته است انه لیغان قلبی فاستغفر الله فی کل یوم مایة مرة و ابو یزید بسطامی در صفا و صدق خویش چنان از خود ناخشنود بود که گه تسبیح وی آن بودی که روی با خود کردی و بانگشت بخود اشارت کردی که مدبر روزگاری و صحابه مصطفی ص در صفاء دین خویش چنان از خود ناخشنود بودندی که روایت کنند از معاذ که بدر خانها شدی و گفتی تعالوا نؤمن ساعة پیر طریقت سخنی گفته و درین موضع لایق است گفت خداوندا یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر عزیز دو گیتی این بیچاره را چه تدبیر خداوندا درماندم نه از تو و لکن درماندم در تو اگر هیچ غایب باشم گویی کجایی و چون با درگاه آییم در را بنگشایی خداوندا چون نومیدی در ظاهر اسلام حرمان است و امید در عین حقیقت بی شک نقصان است میان این و آن رهی را با تو چه درمان است چون شکیبایی در شریعت از پسندیدگی نشان است و ناشکیبایی در حقیقت عین فرمان است میان این و آن رهی را با تو چه برهان است خداوندا هر کس را آتش در دل است و این بیچاره را در جان از آنست که هر کس را سر و سامان است و این درویش بی سر و سامان است اما اصول آداب صحبت در معاملت با خلق آنست که نصیحت کردن و شفقت نمودن از هیچ مسلمان باز نگیری و خود را از همه کس کمتر دانی و حق همه کس فرا پیش خویش داری و انصاف همه از خود بدهی بطریق ایثار و مواسات و حسن الخلق و از خلاف و معارضه برادران و دروغ زن کردن ایشان پرهیزی و بامر صریح و نهی صریح ازیشان در نخواهی و ایشان را سخن درشت و جواب ناخوش نگویی یوسف حسین رازی گفت از ذو النون مصری پرسیدم که با که صحبت دارم فقال من لا یملک و لا ینکر علیک حالا من احوالک و لا یتغیر بتغیرک و ان کان عظیما فانک احوج ما تکون اشد ما کنت تغیرا گفت صحبت با کسی کن که مر او را ملک نبود یعنی آنچه دارد بخود ندارد و آن خویش نداند که هر کجا خصومتی است از آنجا افتادست که تو و من در میانست چون تو و من از میان برخیزد هیچ خصومت نماند گفتا و هیچ حالی را از احوال تو بر تو منکر نگردد و داند که نه معصومی که عیب بتو راه نباید و در دوستی انکار حال دوست خود محال است دوستی آنجا است که انکار در میان نیست حکایت کنند که مردی را زنی بود و در کاری برفته بود و یک چشم آن زن سپید بود و مرد از آن عیب بیخبر بود بفرط المحبة چون آن محبت کم گشت زن را گفت این سپیدی کی پدید آمد گفت آن گاه که محبت ما اندر دل تو نقصان گرفت گفت و لا یتغیر بتغیرک متغیر نگردد بتغیر تو گرچه آن تغیر بزرگ باشد از بهر آنکه هر چند که تو متغیرتر باشی بدوست محتاج تر باشی و شاید که معنی این سخن آن بود که صحبت با حق کن نه با خلق که متغیر گردند چون تو متغیر گردی و او که بتغیر خلق متغیر نگردد حق است جل جلاله پس این راه نمودن ببریدن از خلق است و پیوستن با حق الله لا إله إلا هو لا در کلمه شهادت گرچه صورت نفی دارد غایت اثباتست و نهایت تحقیق اشارت ارباب معرفت آنست که لا در ابتداء کلمت نفی اغیار است و الا الله اثبات جلال الهیت یعنی که تا اغیار بتمامی از دل بیرون نکنی حقیقت ثبوت جلال الهیت در دل سکینه وار منزل نکند چون لا از صدر انسانی فکندت در ره حیرت پس از بود الهیت بالله آی از الا نبینی خار و خاشاکی درین ره چون بفراشی کمر بست و بفرق استاد بر راه شهادت لا در حکایت بیارند که مردی فرا شبلی گفت یا با بکر چرا همه الله گویی و لا إله إلا الله نگویی شبلی گفت لا یجری لسانی بکلمة الجحود کلمت جحود گفتن کار بیخبران است و فرو بستن دست و بی مروتی را نشان است نخواهم که زبان خویش بدان بیالایم آن مرد گفت ازین بلندتر خواهم شبلی گفت اخشی ان اوخذ فی وحشة الجحد ترسم که به وحشت جحد فرو شوم و بعز اثبات نرسم گفت ازین قوی تر خواهم شبلی گفت قل الله ثم ذرهم آن مرد نعره ای برکشید و کالبد از جان خالی کرد شبلی گفت روح حنت فرنت فدعیت فاجابت لیجمعنکم إلی یوم القیامة جامع نامی است از نامهای خداوند جل جلاله و معنی جامع در وصف وی آنست که بهم آرنده آب و آتش است در یک سنگ نماینده جهان فراخ است در دیده تنگ و بهم آرنده ضدها در یک تن حرارت و برودت و رطوبت و یبوست و آن گه اجزا و اعضاء مختلف در ترکیب آدمی بهم آورده و همه درهم ساخته و بندها درهم پیوسته و چنان که خود خواست ترتیب آن بداده یقول تعالی نحن خلقناهم و شددنا أسرهم باز فردا برستاخیز بهم آرد و جمع کند آن استخوانها و گوشت و پوست آدمی که بریزیده و ذره ذره در عالم پرکنده شده فذلک قوله عز و جل و أن الله یبعث من فی القبور کعب احبار گفت فریشته ای بر صخره بیت المقدس بایستد و بفرمان حق گوید ایها العظام البالیة و الأوصال المتقطعة ان الله عز و جل یأمر کن ان تجتمعن لفصل القضاءو روی ابو هریرة عن النبی ص قال یقول الله عز و جل لیحی حملة عرشی فیحیون ثم یقول و لیحیی جبرییل و میکاییل و اسرافیل فیحیون ثم یأمر الله عز و جل بالأرواح فیؤتی بها فتتوهج ارواح المسلمین نورا و الأخری ظلمة فیقبضها جمیعا فیلقیها فی الصور ثم یقول الله عز و جل لاسرافیل انفخ نفخة البعث فتخرج الأرواح من الصور کأنها النحل قد ملات ما بین السماء و الأرض فیقول الجبار و عزتی و جلالی لیرجعن کل روح الی جسده فتأتی الأرواح فتدخل فی الأرض علی الأجساد ثم تدخل فی الخیاشیم فتمشی فی الأجساد کمشی السم فی اللدیغ قوله فما لکم فی المنافقین فیتین ازینجا تا بآخر ورد قصه منافقان است ایشان که ارباب تخلیطاند و احوال سقیم دارند آرزوهای محال میکنند که مؤمنان را چون خود می خواهند و عصمت خون و مال را از هر جانب امن میطلبند و با هر کس روی می کنند یریدون أن یأمنوکم و یأمنوا قومهم رب العزة مؤمنانرا گفت از روی اشارت اندرین آیت که افردوا العقد فیهم انهم اعدایی لا ینالون منی فی الدنیا و العقبی رضایی ایشان دشمنان مااند رضاء ما در دنیا و عقبی در دل ایشان منزل نکند و ایشان را نپسند فباینوهم و خالفوهم و لا تطابقوهم بحال و لا تعاشروهم و لا تتخذوا منهم ولیا و لا نصیرا

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.