۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی قالت رسلهم أ فی الله شک کیف یشک فی توحیده من لا یتصرف الا بتصریفه و تدبیره بل کیف یبسر جلال قدره الا من کحله بنور بره و لطفه تا سرمه عنایت بمیل هدایت در دیده تو نکشد آیات و روایات قدرت او نبینی و عجایب و بدایع فطرت او نشناسی تعجب همی کردند رسولان که خود در آفرینش کسی باشد که در وحدانیت و فردانیت خداوند ذو الجلال بگمان بود پس از آن آنک کلیات و جزییات در کون و کاینات همه دلیلست و گواه بر یکتایی و بی همتایی او
مرد باید که بوی تاند برد
و رنه عالم پر از نسیم صباست
لکن زهر افعی چون مستولی گردد بر جان بیچاره ای هزار خروار تریاق سود نکند من اسقطته السوابق لم تنعشه اللواحق اول نمودن است پس دیدن اول نمایش است پس روش تا ننماید نه بینی تا نخواند نروی خواندنش اینست که فاطر السماوات و الأرض یدعوکم لیغفر لکم آفریدگار زمین و آسمان کردگار جهان و جهانیان بی نیاز از طاعت و اعمال بندگان بانعام و افضال خود نه بسزاء شما بل بسزاء خود می خواند شما را که باز آیید درگاه ما را لزوم گیرید چون می دانید که جز من خداوند نیست از من آمرزش خواهید که ما را از گناه آمرزیدن باک نیست عیب خود عرضه کنید که ما را از معیوب پذیرفتن عار نیست بجرم رهی را گرفتن انتقام است و ما را با رهی انتقام نیست باول بر گرفتن و بآخر بیفکندن در علم نقصانست و در علم ما نقصان نیست کرامت ازین بزرگوارتر نباید لطف ازین تمامتر نبود کید دشمن بتو نماید و از وی حذر فرماید گوید إن الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا شیطان دشمن شما است او را دشمن دارید فرمان وی مبرید دعوت وی را اجابت مکنید إنما یدعوا حزبه لیکونوا من أصحاب السعیر او خود خرمن سوخته است ترا سوخته خرمن خواهد تا ترا با خود بدوزخ برد فرمان وی مبر فرمان خداوند خود بر دعوت الله را پاسخ کن یدعوکم لیغفر لکم که بآن میخواند تا ترا بیامرزد و بنوازد
جای دیگر گفت أولیک یدعون إلی النار و الله یدعوا إلی الجنة و المغفرة بإذنه و الله یدعوا إلی دار السلام همه را می خواند لکن تا خود کرا بار دهد و مقبول حضرت بی نیازی که بود آنها که مقبول حضرت بی نیازی آمدند علم سعادت و روایت اقبال نخست بر درگاه سینه های ایشان نصب کردند و مفاتیح کنوز خیرات و خزاین طاعات در کف کفایت ایشان نهادند و دیواری از عصمت بگرد روزگار ایشان درکشیدند تا صولت دعوت شیطانی راه بساحات دل ایشان نیافت آن گه جمال بی نهایت یدعوکم لیغفر لکم بر دل ایشان تجلی کرد و از یک جانب عنایت شریعت او را مدد داد که أجیبوا داعی الله و از دیگر جانب جلال حقیقت او را نواخت که فلیستجیبوا لی پس چه عجب باشد اگر رهی با این عنایت و رعایت مقبول حضرت الهیت شود
و ما لنا ألا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا ای و قد رقانا من حد تکلف البرهان الی وجود روح البیان بکثرة ما افاض علینا من جمیل الاحسان و کفانا من مهمات الشان توکل نشان یقینست و مایه ایمان و ثمره توحید و آن را دو درجه است یکی توکل عام مکتسبان امت را دیگر توکل خاص راضیان حضرت را توکل عام آنست که از راه اسباب برنخیزی کسب و تجارت و حراثت که سنت شریعتست دست بنداری و آنکه اعتماد بر آن کسب نکنی و روزی از اسباب نبینی بلکه از مسبب الاسباب بینی و اعتماد جز بر فضل الله نکنی و حرکات اسباب و حول و قوت خود بداشت وی بینی درین توکل اسباب در میان دیدن رواست اما با اسباب بماندن خطاست
پیر طریقت گفت سبب ندیدن جهلست اما با سبب بماندن شرکست بهشت در میان ندیدن بی شرعی است اما با بهشت بماندن دون همتی است از روی شریعت اگر کسی در غاری نشیند که راه گذر خلق بر وی نبود و آنجا گیاه نبود گوید توکل می کنم این حرامست که وی در هلاک خویش شده و سنت حق سبحانه و تعالی در کار اقسام و ارزاق خلق بندانسته
آورده اند که در بنی اسراییل زاهدی از شهر بیرون شد در غاری نشست که توکل می کنم تا روزی من بمن رسد یک هفته بر آمد و هیچ رفقی پدید نیامد و بهلاک نزدیک گشت وحی آمد به پیغامبر روزگار که آن زاهد را گوی بعزت من که تا با شهر نشوی در میان مردم من ترا روزی ندهم پس بفرمان حق بشهر باز آمد و رفقها آغاز کرد از هر جانبی هر کسی تقربی میکرد و چیزی می آورد در دل وی افتاد که این چه حالست وحی آمد به پیغامبر که در آن روزگار بود که او را بگوی تو خواستی که بزهد خویش حکمت ما باطل کنی ندانستی که من روزی بنده خویش که از دست دیگران دهم دوستر از آن دارم که از قدرت خویش تو بندگی کن کار خدایی و روزی گماری بما باز گذار
و در اخبار موسی کلیم است علیه السلام که او را علتی پدید آمد طبیبان گفتند داروی این علت فلان چیزست موسی گفت دارو نکنم تا الله خود عافیت فرستد و شفا دهد آن علت بر وی دراز گشت گفتند ای موسی این دارو مجربست اگر بکار داری در آن شفا بود موسی ع نشنید و دارو نکرد تا از حق جل جلاله وحی آمد که بعزت من که تا تو دارو نخوری من شفا ندهم موسی دارو بخورد در حال شفا آمد موسی را چیزی در دل آمد که بار خدایا این چونست وحی آمد که یا موسی تو چونی مپرس و سنتی که ما نهاده ایم اسرار آن مجوی که کس را باسرار الهیت ما راه نیست و گفتن چون و چرا روا نیست اینست بیان درجه اول در توکل که هم اسباب بیند هم مسبب اما داند که اسباب از مسبب است و خلق از خالق همه از یک اصل می رود و فاعل یکی بیش نیست و بر دیگری حوالت نیست و بنده تا درین مقامست در تفرقه است که در دایره جمع نیست چون ازین درجه برگذشت توکل راضیانست و آن حال صدیقانست که از مسبب و اسباب نپردازند همه یکی را بینند و یکی را شناسند دیگران کار باو سپارند و ایشان خود را باو سپارند دیگران ازو خواهند و ایشان خود او را خواهند دیگران بعطا آرام گیرند و ایشان بمعطی آرام گیرند این توکل چراغی است در دل که اینک منم نداییست در گوش که ایدرم نشانیست روشن که با توام
حسین منصور حلاج خواص را دید که در بیابان می گشت گفت چه میکنی گفت قدم خویش در توکل درست می کنم گفت افنیت عمرک فی عمران باطنک فاین الفناء فی التوحید و ابو بکر صدیق بیمار بود او را گفتند طبیب را بیاریم تا ترا علاج کند گفت طبیب مرا دید و گفت انی افعل ما ارید و لنصبرن علی ما آذیتمونا این دلیلست که صبر کردن بر رنج و احتمال کردن و بدفع آن مشغول نابودن از توکلست همانست که جای دیگر گفتو دع أذاهم و توکل علی الله هر که بر رنجها صبر کند و ننالد او را هم مقام متوکلانست هم مقام صابران و در روش دین داران دو مقام ازین عزیزتر نه اند
رب العالمین متوکلانرا می گوید إن الله یحب المتوکلین و صابران را می گوید إن الله مع الصابرین و کمال شرف و فضیلت صبر را رب العزه در قرآن زیادت از هفتاد جای صبر یاد کرده و هر درجه ای که آن نیکوتر و بزرگوارتر با صبر حوالت کرده درجه ای بزرگوارتر از امامت در راه دین نیست و با صبر حوالت کرده که و جعلنا منهم أیمة یهدون بأمرنا لما صبروا مزد بی نهایت و ثواب بی شمار با صبر حوالت کرده که إنما یوفی الصابرون أجرهم بغیر حساب صلوات و رحمت و هدایت کس را بهم جمع نکرد مگر صابران را گفت أولیک علیهم صلوات من ربهم و رحمة و أولیک هم المهتدون و در خبرست که صبر گنجیست از گنجهای بهشت و اگر صبر مردی بودی مردی کریم بودی و عیسی ع را وحی آمد که ای عیسی نیابی آنچ خواهی تا صبر کنی بر آنچ نخواهی و رسول ص قومی را دید از انصار گفت مؤمنانید
گفتند آری گفت نشان ایمان چیست گفتند بر نعمت شکر کنیم و در محنت صبر و بقضاء الله راضی مصطفی ص گفت مؤمنون و رب الکعبه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş