۲ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و لقد خلقناکم ثم صورناکم الایة خداوند حکیم جبار نام دار عظیم کردگار رهی دار علیم جل جلاله و عظم شأنه منت می نهد بر فرزند آدم و نیک خدایی و نیک عهدی خود در یاد ایشان می دهد میگوید شما را من آفریدم و چهرههای زیباتان من نگاشتم قد و بالاتان من کشیدم دو چشم بینا و دو گوش شنوا و زبان گویاتان من دادم و من آن خداوندم که از نیست هست کنم وز نبود بود آرم وز آغاز نوسازم نگارنده رویها منم آراینده همه نیکوییها منم جفت سازنده هر چیز با یار منم کننده هر هست چنان که سزاوار منم آسمان و زمین و جمادات آفریدم اظهار قدرت را ملایکه و شیاطین و جن آفریدم اظهار هیبت را آدم و آدمیان را آفریدم اظهار مغفرت و رحمت را هفتصد هزار سال جبرییل و میکاییل و اسرافیل و کروبیان و حافین و صافین گرد کعبه جبروت طواف کردند و سبوح قدوس گفتند هرگز بنام ودودی و مهربانی و دوستی ما راه نبردند و خود نشناختند هرگز زهره نداشتند که دعوی دوستی ما کنند ما خود دعوی دوستی خاکیان کردیم که نحن اولیاءکم یحبهم چندین نام خود از دوستی و مهربانی بر ایشان مشتق کردیم که هو الغفور الودود الرؤف الرحیم فریشتگان را همه قهاری و جباری نمودیم در حجب هیبتشان بداشتیم خاکیان را همه رءوفی و رحیمی نمودیم بر بساط انبساطشان بداشتیم در میان فریشتگان جبرییل مقدم و محترم بود و بتخاصیص قربت مخصوص بود و نامش خادم الرحمن بود پیوسته بر بساط عدل بنعت هیبت ایستاده بود هرگز بساط فضل و انبساط ندیده بود تا آدم صفی ع نیامد فراق و وصال و رد و قبول نبود حدیث دل و دلارام و دوستی نبود این عجایب و ذخایر همه در جریده عشق است و جز دل آدم صدف در عشق نبود دیگران همه از راه خلق آمدند او از راه عشق آمد یحبهم و یحبونه از آدم تسبیح و تقدیس بیش نبود کار ایشان یک رنگ بود عجایب خدمت و آداب صحبت و ذخایر مودت و لطایف محبت بآدم پیدا گشت که بوقلمون تقدیر بود این رسم قلندری و آیین قمار در شهر تو آوردی ای زیبا یار ثم قلنا للملایکة اسجدوا لآدم فریشتگان را فرمودند که آدم را سجود کنید سرش آنست که فریشتگان بچشم تعظیم در آن عبادت بی فترت خود می نگرستند و تسبیح و تقدیس خویش را وزنی تمام مینهادند و لهذا قالوا و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک جلال احدیت و جناب جبروت عزت استغناء لم یزل با ایشان نمود از طاعت همه مطیعان و عبادت همه آسمانیان گفت روید و آدم را سجود کنید و آن سجود خود را بحضرت عزت ما بس وزنی منهید هنوز رقم وجود بر موجودات نکشیده بودیم که جمال ما شاهد جلال ما بود ما خود بخود خود را بسنده بودیم امروز که خلق آفریدیم همان عزیزیم که بودیم از ایمان و طاعت حدثان جلال لم یزل را پیوندی می درنباید و لوجهها من وجهها قمر و لعینها من عینها کحل لطیفه دیگر شنو از اسرار و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملایکة اسجدوا لآدم آدمی جسم است و جان و آنچه ورا جسم و جان است از آن عبارت نتوان مکن در جسم و جان منزل که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه مه اینجا باش و مه آنجا جسم را گفت و لقد خلقناکم جان را گفت ثم صورناکم همانست که جای دیگر گفت و لقد خلقنا الإنسان من سلالة من طین باز گفت ثم أنشأناه خلقا آخر و بدان که این خانهای خلایق از هفتاد هزار پرده برآورده اند پرده های نور و ظلمت و خبر بدان ناطق است ان لله تعالی سبعین الف حجاب من نور و ظلمة هر چه نور است تخم کلمه طیبه است و هر چه ظلمت تخم کلمه خبیثه و آن گه همه بخاک بپوشیده و خاک پرده همه گشته گویی درین جمله خزینه اسرار کیست و آن در مکنون تعبیه دربار کیست با هر جانی بغمزه رازی داری بر شارع هر دلی جوازی داری در دور آدم صفی آفتاب عزت دین از برج شرف خود بتافت هر کسی بنقد خویش بینا شد آدم محک بود و عصی آدم سیاهی محک بود هر کسی نقد خویش بر محک زد تا نقدهاشان بیان افتاد که چیست ملا اعلی بنقد پندار و نحن نسبح بحمدک بینا شدند ابلیس مهجور بنقد أنا خیر بینا شد آنجا خاری بود محقق و گلی بود مزور گل بکند و بینداخت و خار بماند در دیده پنداشت گلها که من از باغ وصالت چیدم درها که من از نوش لبت دزدیدم آن گل همه خار گشت در جان رهی وان در همه از دیده فرو باریدم آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود با خود درست کرده که در معدن او زر است و خود کبریت احمر است چون نقد خویش بر محک صفوت آدم زد نقدش قلب آمد در معدن خود نفط و قیر دید و بجای زر سبج سیاه دید در دیده رهی ز تو خیالی بنگاشت بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت چون طلعت خورشید عیان سر برداشت در دیده هوس بماند و در سر پنداشت گفته اند که ابلیس به پنج چیز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بی نیازی شد و آدم بعکس آن به پنج چیز کرامت حق یافت و نور هدی و قبول توبه یکی از آن آنست که ابلیس لم یقر بالذنب بگناه خویش معترف نشد کبر وی او را فرا اعتراف نگذاشت و آدم بصفت عجز باز آمد و بگناه خویش مقر آمد دیگر لم یندم علیه ابلیس از کرده پشیمان نگشت و عذر نخواست و آدم از کرده خود پشیمان شد و عذر خواست و تضرع کرد سوم لم یلم نفسه ابلیس در آن نافرمانی با خود نیفتاد و ملامت نفس خود نکرد و آدم روی با خود کرد و خود را در آن ذلت ملامت کرد چهارم لم یری التوبة علی نفسه واجبا ابلیس توبه بر خود واجب ندید از آن عذر نخواست و تضرع نکرد و آدم دانست که توبه کلید سعادتست و شفیع مغفرت بر خود واجب دید بشتافت و تا روی قبول ندید باز نگردید پنجم آنست که قنط من رحمة الله از رحمت خدا نومید شد ابلیس ندانست آن بدبخت که نومیدی از لییمان باشد و رب العزة لییم نیست و چنان که نومیدی نیست ایمنی هم نیست که ایمنی از عاجزان باشد و الله عاجز نیست پس چون نومید شد آن شقی در توبه بوی فرو بسته شد و آدم نومید نگشت دل در رحمت و مغفرت بست بر درگاه بی نیازی میزارید و می نالید تا برحمت و مغفرت رسید پیر طریقت گفت میدان راه دوستی افراد است آشمنده شراب دوستی از دیدار بر میعاد است برسد هر که صادق روی به آنچه مراد است

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.