۴ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله جنات عدن التی وعد الرحمن عباده بالغیب خداوند زمین و آسمان کردگار نیکوکار رهی دار مهربان لطیف نشان و کریم پیمان و قدیم احسان بندگان خود را تشریف می دهد بفضل و لطف خود ایشان را می نوازد بناء حجره دولت مینهد وعده راز و ناز و نعمت میدهد وعده ای نیکو تشریفی بکمال خلعتی تمام فضلی بی نهایت همه قدیسان آسمان خواستند که تقدیس خود بغارت بدادندی از این خلعت و کرامت و نواخت بی نهایت که روی بخاک نهاد یکی جنات عدن التی وعد الرحمن عباده بالغیب دیگر لا یسمعون فیها لغوا إلا سلاما سدیگر و لهم رزقهم فیها بکرة و عشیا چهارم تلک الجنة التی نورث من عبادنا نگر تا بچشم حقارت در نهاد خاکیان ننگری که ایشان مقبول شواهد الهیتند و منبع اسرار فطرت ازل اول مشتی خاک بود آلوده در ظلمت کثافت خود بمانده در تاریکی نهاد خود متحیر شده همی از آسمان اسرار باران انوار باریدن گرفت خاک عنبر گشت و سنگ گوهر گشت شب روز شد و روز نوروز شد و بخت فیروز شد تقاضایی از پرده غیب بصحرای ظهور آمد بر همه عالم بگذشت بکس التفات نکرد چون بسر خاک آدم رسید عنان باز کشید نقاب از جمال دلربای برداشت و گفت ای خاک افتاده و خویشتن را بیفکنده منت آمده ام سرماداری شعر و کم باسطین الی وصلنا اکفهم لن ینالوا نصیبا که داند که درین خاک چه تعبیه ها است حق میگوید جل جلاله خلقت قلوب عبادی من رضوانی ما گل دل دوستان خود را بزلال رضای خود سرشتیم آن گه کالبد را بر فتراک دل بستیم و بعالم صورت فرستادیم آن گه برین کالبد پر فضول شحنه ای از تکلیف خطاب شرع گماشتیم گفتیم ای چشم تو در تصرف شحنه تکلیف باش ای دل تو ندیم سلطان غیب باش ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم و لکن ینظر الی قلوبکم قوله رب السماوات و الأرض و ما بینهما دارنده آسمان و زمین و عرش و فرش و بر و بحر اوست غالب بر همه امر او نافذ بر همه مشیت او جهان و جهانیان همه رهی و چاکر او هفت آسمان و هفت زمین و هر چه در آن همه ملک و ملک او پادشاهی که ملکش را عزل نیست عزش را ذل نیست جدش را هزل نیست حکمش را رد نیست و از وی بد نیست بموسی ع وحی کرد یا موسی انا بدک اللازم فالزم بدک ای موسی من ناگزیر توام از همه گریزست و از من گریز نیست از همه چاره و از من چاره نیست بندگی کن که بنده را حیلتی به از بندگی نیست اینست که رب العالمین فرمود در این آیت فاعبده و اصطبر لعبادته بار بندگی باری گرانست و راه تکلیف راهی دشخوار چون میدانی که نهنده این بار کیست و تعبیه این بار در این راه چیست شکیبایی کن و هیچ منال هر که جلال حق بشناخت و مقصد این راه بدانست دست تصرف وی از کونین کوتاه بود و پای عشق وی همیشه در راه بود قعر چاه بنزدیک وی چون صدر و جاه بود پیر طریقت گفت الهی گاه گویم که در قبضه دیوم از بس پوشش که بینم باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود الهی چون عین هنوز منتظر عیانست این بلای دل چیست چون این طریق همه بلاست چندین لذت چیست الهی گاه از تو می گفتم و گاه می نیوشیدم میان جرم خود لطف تو می اندیشیدم کشیدم آنچه کشیدم همه نوش گشت چون آوای قبول شنیدم قوله و یقول الإنسان أ إذا ما مت الآیة رب العزة در این آیت شکایت از بیگانگان با دوستان میکند که ایشان بعث خلق از جلال قدرت ما مستبعد می دارند همانست که در خبر صحیح گفت کذبنی ابن آدم و لیس له ذلک فرزند آدم مرا دروغ زن گرفت و نرسد او را و نه سزد که مرا دروغ زن گیرد و همی گوید لن یعید نی کما بدأنی چنان که از نخست مرا بیافرید باز نیافریند مرا بعد از مرگ و نه چنانست که میگوید که من همان قادرم که در اول بودم در اول نبود و بیافریدم در آخر پس از آن که بود و نیست گشت باز آفرینم بجلال حکمت و کمال قدرت خویش پس سوگند بر سر نهاد و گفت فو ربک لنحشرنهم قسم در قرآن بر سه قسم است یکی بذات باری جل و جلاله دیگر بصفات او سوم بافعال او اما قسم بذات آنست که گفت فو ربک لنحشرنهم فو رب السماء و الأرض فو ربک لنسیلنهم قل إی و ربی إنه لحق و قسم بصفات آنست که گفت ص و القرآن ذی الذکر ق و القرآن المجید فبعزتک و قسم بافعال قسم بمخلوقاتست و آن چهار ضرب است یکی تنبیه خلق بر معرفت قدرت چنان که گفت و الذاریات ذروا و المرسلات عرفا و النازعات غرقا و مانند آن دیگر تعریف ایشانست بجلال هیبت چنان که گفت لا أقسم بیوم القیمة اقسم بالقیامة لیعلم هیبته فیها سوم تذکیر نعمت چنان که گفت و التین و الزیتون اقسم بهما لیعلم نعمته علی العباد چهارم بیان تشریفست چنان که رب العزة گفت در حق مصطفی س لعمرک اقسم بذلک لیعلم شرفه و تخصیصه بالقربة و الزلفة و فایده سوگند آنست که تا مؤمن را در دین یقین افزاید و در وی هیچ تهمت و شبهت نماند و کافر در انکار بیفزاید تا حجت بر وی قوی تر و بلیغ تر گردد و عقوبت وی صعب تر بود فو ربک لنحشرنهم و الشیاطین آدمیان دو گروهند مؤمنان و کافران مؤمنان بهمه حال قرین ایشان فریشتگانند هم در دنیا چنان که گفت جل جلاله له معقبات من بین یدیه و من خلفه هم بوقت مرگ چنان که گفت تتنزل علیهم الملایکة ألا تخافوا و لا تحزنوا هم در قیامت چنان که گفت و تتلقاهم الملایکة هم در بهشت چنان که گفت و الملایکة یدخلون علیهم من کل باب و کافران قرین ایشان شیاطین اند بهمه حال در دنیا گفت أ لم تر أنا أرسلنا الشیاطین علی الکافرین در قیامت گفت فو ربک لنحشرنهم و الشیاطین در دوزخ گفت و تری المجرمین یومیذ مقرنین فی الأصفاد ای کل واحد من الکفار یکون مقرنا مع شیطان بالسلاسل فی النار قوله و إن منکم إلا واردها ورود بر دو ضربست دو گروه را یکی ورود ادب و تهذیب دیگر ورود غضب و تعذیب ادب و تهذیب مؤمنانرا است غضب و تعذیب کافران را مؤمن بگناه آلوده گشته از آن که دنیا سرای پر غبارست درن و وسخ معاصی برو نشسته از دوزخ گرمابه ای ساختند او را تا از اوساخ مطهر گردد و مهذب شود آن گه بمحل کرامت و منزل سعادت رسد و نیز جوهر آب و گل تا خام بود بی قیمت بود چون بآتش بگذشت آن گه قیمت گیرد پیرایه شراب شود حضرت ملوک را بشاید و گفته اند حکمت ربانی بآوردن مؤمنان در آتش آنست که تا جودت عنصر و قوت حال موحدان بمشرکان نماید که جوهر چون اصلی بود آتش آن را تباه نکند زر خالص چون که در آتش نهی آتش آن را تباه نکند بلکه روشنتر و افروخته تر گردد چنانستی که با ابلیس میگوید تو بر طینت آدم تکبر آوردی که أ أسجد لمن خلقت طینا اکنون در نگر تا شرف طینت بینی آن طینت بتمکین و تربیت احدیت بآنجا رسد که دوزخ از وی بفریاد آید که جز یا مؤمن فقد اطفأ نورک لهبی و روی ان بعض المؤمنین اذا دخل الجنة قال أ لیس قد وعدنا ربنا ان نرد النار فتقول له الملایکة انکم قد وردتموها و هی خامدة و قیل یورد الله الخلق النار ثم یجعلهم فرقتین فرقة یستغیثون من النار و فرقة تستغیث النار منهم لیتبین ان النار مأمورة لا تحرق الا بامر در بعضی اخبار آمده که روز قیامت قومی را از امت محمد سوی دوزخ رانند چون بدر دوزخ رسند مالک ایشان را گوید شما چه قومید چون افتادید باین راه که بر شما آثار شقاوت و داغ بیگانگی نمی بینم نشان بیگانگان آنست که رویهای سیاه دارند و چشمهای ازرق سلسله بر دست و پای و غل بر گردن شما را این حال نیست ایشان گویند نحن العصاة من امة محمد ص مالک گوید اکنون خود در آتش شوید که مرا از محمد پیغامبر شرم آید که امت وی را بقهر و عنف بدوزخ اندازم ایشان گویند یا مالک دعنا نبک علی انفسنا ساعة بگذار یک ساعت که ما بر خود بگرییم و ماتم خود بداریم که ما هرگز ندانستیم و ظن نبردیم که ما را باین راه در آرند و بدین حال رسیم پس ایشان چندان بگریند که اگر کشتی بر اشک ایشان نهند روان گردد پس ندا آید از بطنان عرش مجید یا مالک الی متی تعاتب العصاة ادخلهم النار تا کی ایشان را عتاب کنی بآتش انداز ایشان را مالک گوید ادخلوا النار در دوزخ شوید ایشان قدم بر دارند گویند بسم الله آتش از زیر قدم ایشان چهل ساله راه بگریزد مالک گوید یا نار خذیهم ای آتش بگیر ایشان را آتش روی باز کند تا ایشان را بپای فرو گیرد ایشان دیگر بار گویند بسم الله آتش هم چنان می گریزد از گفتار ایشان مالک یکباره خشمگین شود گوید کیف لا تأخذین العصاة چونست که عاصیان را نگیری آتش گوید کیف آخذ قوما یعرفون ربی و یذکرون ربی چون گیرم قومی را که بر زبان ایشان ذکر خداوند جل و جلاله و در دلشان مهر خداوند بر زبانشان نام و ذکر او و در دلشان یاد و مهر او ایشان در آن مناظره باشند که ندا آید از جبار کاینات یا مالک دع هؤلاء القوم یرجعوا من طریق الجحیم الی طریق دار النعیم فانی اوردتهم للعتاب لا للعذاب قوله یوم نحشر المتقین إلی الرحمن وفدا لم یقل الی الجنان وفدا تطییبا لقلوب خواص المحبین فانهم لا یعبدونه رجاء الجنة و لا خوف النار بل یعبدونه لاجله فوعدهم انه یحشرهم الیه بهشت جویان دیگرند و خدای تعالی جویان دیگر بهشت جویان را بهشت اضافت کرد إن أصحاب الجنة الیوم فی شغل فاکهون و خدا جویان را گفت یوم نحشر المتقین إلی الرحمن وفدا ممشاد دینوری در نزع بود درویشی پیش وی استاده و دعا میکرد بار خدایا بر وی رحمت کن و بهشت او را کرامت کن ممشاد در او نگرست بانگی بر وی زد ای غافل سی سال است تا بهشت را پرطرف غرف و حور و قصور جلوه می کنند فما اعرتها طرفی اکنون بسر مشرب حقیقت میرسم تو زحمت آورده و مرا بهشت و رحمت میخواهی ای جوانمرد این حدیث در حوصله هر کسی نگنجد این جوانمردانی را رسد که در سرادقات مطالعات و در مقامات کرامات عین طلبند زمانی در حله مجاهدت زمانی در قرطه مشاهدت گاهی در سکر شکر گاهی در صحو محو هم نیست و هم هست هم هشیار و هم مست دلهاشان حریق نار غیرت جانهاشان غریق بحر حیرت ساکنان پوینده خاموشان گوینده فردا که خلق را بحضرت ذی الجلال حشر کنند هر کسی را مرکبی باشد یکی را نجیب طاعت یکی را براق همت و ایشان را قبضه عزت احدیت در خبر آمده که ارواح الشهداء فی اجواف طیر خضر جانهای شهیدان چون از این عالم حکم رحیل کنند در حوصله مرغان سبز نهند و در قنادیل نور نیز گفته اند در مرغزار بهشت اما این جوانمردان حوصله محبت ایشان از آن فراخ تر است که بحوصله مرغی در فرو آید ایشان را مقام چیست ارواح الاحباب فی قبضة العزة یکاشفهم بذاته و یلاطفهم بصفاته سیرت ایشان چیست آنکه خود را بکل بمحبوب مشغول دارند جان و دل و تن در راه او بذل کنند در سر و جهر و در علانیت و سریرت موافقت او طلب کنند نصیب او بر نصیب خود مقدم کنند و آن گه خود را افکنده عجز و شکسته تقصیر شناسند نواخت ایشان از حضرت ذی الجلال چیست إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا نحن أولیاؤکم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة و یحبهم و یحبونه پیر طریقت گفته که این محبت تعلق بخاک ندارد و محبت وی تعلق بنظر ازلی دارد اگر علت محبت خاک بودی در عالم خاک بسیارست و نه هر جای محبت است لکن قرعه ای از قدرت خود بزد ما بر آمدیم فالی از حکمت بیاورد آن ما بودیم او جل جلاله که بتو نگرد بحکم ازل نگرد نه بحکم حال بو سلیمان دارانی ببویزید نوشت که کسی که ازو غافل باشد و بشب بخسبد هیچ تواند بود که بمنزل رسد بو یزید جواب نبشت اذا هبت ریاح العنایة بلغ المنزل من غیر کلفة اگر باد لطف ازلیت از هوای فردانیت بحکم عنایت بر دل او وزد بمنزل رسد بی کلفت او جل جلاله بندگان را در معصیت می بیند و میداند که توبه خواهند کرد ایشان را حکم از آن توبه کند نه از این معصیت بنده را در حال می بیند که گناه می کند اما می داند که نیک خواهد شد او را از صالحان شمرد نه از مفسدان موسی ع در غضب الواح توراة بر زمین زد با وی عتاب نکرد سلیمان اسبان بی جرم را پی کرد با وی خطاب نکرد زیرا که بکرد ظاهر ننگرست بسابقه ازلی نگرست گاه بکاهی بگیرد گاه بکوهی عفو کند بکاهی بگیرد قدرت را بکوهی عفو کند رحمت را ما که در ازل ترا دوستی اثبات کردیم خطی بگرد تو بر کشیدیم اگر معصوم بایستی معصوم آفریدمی چنان که بایست آفریدیم اعتماد کن بر دوستی کسی که ترا جز معصوم دوست ندارد اگر ترا عصمت دادمی و از تو همه پاکی بودی جلال وحدانیت را شریک بودی و من خداوند بی شریکم و بی انباز و بی نظیر و بی نیاز هر که را رقم دوستی کشیدم هر آینه کار وی بسازم و خصمان او را کفایت کنم و هر که بخصمی دوستی از دوستان ما بیرون آید ما خصم اوییم من آذی لی ولیا فقد بارزنی بالمحاربة ابلیس را دیدی که در حق تو یک سخن گفت ملعون ابد گشت نمرود با آن همه طول و عرض بینم پشه او را هلاک کردیم مکافات درد دل خلیل را در عصر نوح یک جهان خلق را در آب بکشتیم مجازات درد دل نوح از آن جفاها که ازیشان بوی رسید آری هر که مختار ما بود و محل اسرار ما بود و منبع انوار ما بود دل وی آراسته بیادگار ما بود اصلاح کار او کار ما بود

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.