۴ - النوبة الثانیة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و لقد همت به و هم بها بدان که اقوال علما درین آیت مختلف است قومی گفتند یوسف ع بآن زن همت کرد چنان که آن زن بوی همت کرد حتی حل الهمیان و جلس منها مجلس الرجل من المرأة قومی گفتند همت آن زن دیگر بود و همت یوسف دیگر زن همت فاحشه داشت و در دل کرد که کام خود از وی بر دارد و یوسف همت فرار داشت با مخاصمه یعنی در دل کرد که از وی بگریزد یا با وی برآویزد و فرمان وی نبرد قومی گفتند معنی همت آرزوی بود که در دل آید بطبع بشری بی اختیار و بی کسب بنده و بنده باین مأخوذ نباشد که این در تحت تکلیف نیاید پس این همت نه از یوسف زلت بود نه از آن زن بلی زلت زن بدان بود که عقد و نیت بدان پیوست و عزم کرد بر تحقیق آن همت و خطرت و این عزم کسب بود لا جرم بدان مأخوذ بود قال ابن المبارک قلت لسفیان ا یؤخذ العبد بالهمة قال اذا کان عزما أخذ بها و فی الخبر من هم بسییة و لم یعملها لم تکتب علیه
این از آن خطرتهاست که بی کسب و بی اختیار در دل آدمی آید و وی را در آن ملامت نیاید همچون گرسنه ای که طعام بیند در طبعوی تحرکی و آرزویی پدید آید فرا آن طعام و اگر چه از آن ممتنع باشد که طبع بشری و جبلت اصلی بر آن آفریده اند حسن بصری رحمة الله علیه از اینجا گفت اما هم یوسف فما طبع علیه الرجال من شهوة النساء من غیر عزم علی الفاحشة
و قال الجنید تحرک طبع البشریة من یوسف و لم یعاونه طبع العادة و العبد فی تحریک الخلقة فیه غیر مذموم و فی مقاربة المعصیة مذموم و ذکر الله سبحانه عن یوسف همة علی طریق المحمدة لا علی طریق المذمة جنید گفت ذکر همت یوسف در این آیت بر طریق محمدت است نه بر طریق مذمت یعنی که پسندیده و نیکو بنده ای باشد که طبع بشری بی کسب وی فرا حرکت و خطرت آرند وانگه قصد و عزم که کسب و اختیار وی است فرا آن نه پیوندد و آن را مدد ندهد آن گه گفت لو لا أن رأی برهان ربه اگر نه برهان و حجت الله تعالی بودی از یوسف قصد و عزم بودی چنانک از زلیخا
قومی گفته اند و لقد همت به اینجا سخن تمام شد بر سبیل ابتدا گویی و هم بها لو لا أن رأی برهان ربه و در آیت تقدیم و تأخیر است تقدیره لولا ان رای برهان ربه لهم بها و لکنه رای البرهان فلم یهم و این قول اگر چه در اعراب ضعیف است از روی معنی نیکوست و پسندیده از بهر آنک بتعظیم انبیا نزدیک تر است و بحال ایشان سزاتر و بر خلق خدا فرض است بایشان ظن نیکو بردن و محاسن ایشان باز گفتن و زلات صغایر اگر چه بحکم بشریت بر ایشان رواست بر وجه نیکوترین تأویل آن پدید کردن و بعبارتی که بحرمت عصمت نزدیک تر باشد ادا کردن
و در خبرست که مردی گفت یا رسول الله ان امرأتی لا تدع عنها ید لامس احتمال کند که لمس اینجا کنایتست از جماع چنانک در آن آیت گفت أو لامستم النساء بقول بعضی فقهاء و محتمل بود که لمس بمعنی طلب است چنانک در این آیت گفت و أنا لمسنا السماء ای طلبنا السماء و معنی الحدیث ان امرأتی لا ترد ید طالب حاجة صفرا یشکو تضییع ماله بیشترین علماء بر آنند که این تأویل درست تر است و نیکوتر و پسندیده از بهر آنک در حق صحابه رسول ظن نیکو بردن و نفی عار و تهمت ازیشان کردن فریضه است چون در حق صحابه چنین است در حق انبیاء اولی تر و سزاتر که ظن نیکو برند و بعصمت و پاکی ایشان گواهی دهند بعد ما که رب العزه جل جلاله ایشان را از میان خلق برگزیده و صفوت خود گردانیده و رقم اصطفاییت بر ایشان کشیده که إن الله اصطفی آدم و نوحا و آل إبراهیم و آل عمران علی العالمین
قوله لو لا أن رأی برهان ربه ابن عباس گفت برهان حق آن بود که برنگرست ملکی بر صورت یعقوب دید که انگشت بر وی می گزید و میگفت یا یوسف یا یوسف و گفته اند جبرییل را دید که می گفت انت مکتوب فی الانبیاء و تعمل عمل السفهاء و یوسف جبرییل را بشناخت از آنک وی را در چاه دیده بود و گویند جبرییل پر خویش بر پشت یوسف زد تا همه شهوت از وی برفت و گفته اند بر دیوار خانه نبشته دید که لا تقربوا الزنی إنه کان فاحشة و ساء سبیلا
سدی گفت از هوا ندا شنید که یا یوسف تواقعها فتکون مثل الطیر وقع ریشه فذهب یطیر و لا ریش له ای یوسف فعل سفها می کنی تا چون مرغی شوی بال کنده که هرگز پرواز نتواند کرد بمجرد این ندا از مقام برنخاست تا برهان حق بدید آن گه برخاست و آهنگ بیرون کرد اینست که رب العالمین گفت کذلک لنصرف ای کذلک اریناه البرهان لنصرف عنه السوء و الفحشاء فالسوء خیانة صاحبه و الفحشاء رکوب الفاحشة إنه من عبادنا المخلصین قراءت مدنی و کوفی بفتح لام است یعنی المصطفین المختارین الذین اصطفاهم الله لدینه و اخلصهم لعبادته من قوله إنا أخلصناهم بخالصة باقی بکسر لام خوانند یعنی الذین اخلصوا التوحید و العبادة لله من قوله و أخلصوا دینهم لله یوسف چون برهان حق بدید برخاست و آهنگ در کرد تا بگریزد زلیخا از پی او برفت تا بوی در آویزد اینست که الله تعالی گفت و استبقا الباب ای تسابقا الی باب البیت فحذف الی چون بدر خانه رسید تا بیرون شود زلیخا بوی در رسیده بود دستش بدامن قفا رسید بگرفت و فرو درید و قدت قمیصه من دبر القد القطع طولا و القدد القطع و منه سمی القدید و ألفیا سیدها لدی الباب ای وجدا زوجها واقفا عند الباب و کان معه ابن عمها فحضرها فی ذلک الوقت کید لما فاجات سیدها قالت ما جزاء من أراد بأهلک سوءا چون بر در رسیدند یوسف گریزان و زلیخا از پس وی دوان آن یکی برهان حق دیده و از بیم خدای تعالی مغلوب گشته و این یکی را غلبات عشق بسودا آورده زلیخا چون شوی خود را دید بشورید خواست تا تهمت خود بر یوسف افکند کید ساخت آن ساعت و گفت ما جزاء من أراد بأهلک سوءا گناه خود بر یوسف افکند تا خود را متبرا گرداند گفت من در خانه خفته بودم که این غلام بسر من آمد تا دست بی ادبی بر من دراز کند و حرمت تو بخیانت تباه گرداند من بیدار شدم وی از من بگریخت من خواستم که او را بگیرم تا ادب کنم این آواز و شغب و دویدن من بر پی وی از آن بود
گفته اند که اگر دوستی وی حقیقت بودی و عشق وی درست چنین نکردی و خود را بیوسف برنگزیدی لکن شهوتی بود غالب و اندیشه ای فاسد زلیخا چون بر یوسف غمز کرد و گناه سوی وی نهاد بترسید از آنک یوسف را زیانی رسد همی شوی خود را تلقین عقوبت کرد گفت جزای وی آنست که او را بزندان کنند و بزنند
قال هی راودتنی عن نفسی ای طالبتنی بالمواقعة چون زلیخا آن سخن بگفت یوسف گفت بر من دروغ می گوید که این فعل کرده اوست و شرمساری من و دلتنگی تو ازوست و یوسف بر آن نبود که کشف آن حال کند و فضیحت وی خواهد اگر نه بر وی دروغ نهادی و گناه بر وی بستی عزیز چون ایشان را چنان دید بشک افتاد که از ایشان گناه کار کدامست ابن عم زلیخا که با عزیز آن ساعت نشسته بود مردی حکیم بود گفت إن کان قمیصه قد من قبل و گفته اند نه که شاهد طفلی بود هفت روزه در گهواره خواهر زاده زلیخا نام آن طفل یملیخا زبان بگشاد و گفت یا عزیز راه دانستن این کار و بر رسیدن از سر این حال آنست که پیراهن یوسف را بنگرید تا کجا دریده است اگر سوی پیش دریده است صدق قول زلیخاست و دروغ قول یوسف زیرا که یوسف قصد کرده باشد و وی بامتناع دست در یوسف زده و اگر پیراهن یوسف از پس دریده است حجت یوسف راجح است و روی وی روشن و گفت وی راست
روی عن النبی ص قال تکلم اربعة فی المهد ابن ماشطة بنت فرعون و شاهد یوسف و صاحب جریح و عیسی بن مریم
و گفته اند شاهد قطعی دانست که زلیخا را گناه است نه یوسف را اما نمی خواست صریح بگوید و بتعریض بگفت
فلما رأی قمیصه ای رای الشاهد قمیصه و قیل رای الزوج چون شوی زلیخا پیراهن یوسف دید از پس دریده و خیانت زن خویش بدانست و برایت یوسف روی بزن خویش نهاد گفت إنه من کیدکن آن سخن که با من گفتی ما جزاء من أراد بأهلک سوءا از کید شما است که زنان اید إن کیدکن عظیم ساز بد شما و حیلت شما عظیم است هم بصالح می رسد هم بطالح هم به بیگناه هم بگناه کار و کید شیطان ضعیف است لانه وسوسة و غیب و کید هن مواجهة و عین یکی از بزرگان دین گفته انا اخاف من النساء اکثر مما اخاف من الشیطان لان الله یقول إن کید الشیطان کان ضعیفا و قال فی النساء ان کید کن عظیم و قال النبی ص ما ترکت بعدی فتنة اضر علی الرجال من النساء
آن گه روی با یوسف کرد گفت یوسف أعرض عن هذا این اعراض اسکات است چنانک آنجا گفت و أعرض عن الجاهلین یعنی لا تشافههم و لا تجبهم ای یوسف بگذار سخن گفتن درین باب و پنهان دار و با کس مگوی
حسن بصری رحمة الله علیه هر گه که این آیت خواندی گفتی هکذا غیرة من لا ایمان له قیل کان عنینا و کان قلیل الغیرة و الحمیة عبد الله عباس گفت آسان فرا گرفتن عزیز این کار را نه از بی غیرتی بود بلکه امانت یوسف را معتقد بود و بر دیانت وی اعتماد داشت دانست که هیچ سبب که موجب عار باشد از جهت یوسف حادث گشته نیست آن گه زن خویش را گفت استغفری لذنبک ای توبی الی الله وسیله ان یغفر لک إنک کنت من الخاطیین المذنبین و قیل هو من قول الشاهد لیوسف و لراعیل و عنی بقوله و استغفری لذنبک یعنی سلی زوجک ان لا یعاقبک علی ذنبک هذا و در شواذ خوانده اند یوسف أعرض عن هذا بر فعل ماضی زن را می گوید یوسف ازین کار روی گردانید و آزاد و بی گناه گشت تو گناه خویش را آمرزش خواه که گناه از تو بود إنک کنت من الخاطیین این همچنانست که مریم را گفت و کانت من القانتین لانها کانت من قوم کان فیهم قانتون فیهم رجال و نساء و کانت راعیل من قوم خاطیین فیهم رجال و نساء کما قال لامرأة لوط إنها لمن الغابرین یعنی من قوم فیهم رجال و نساء و الرجال و النساء اذا اجتمعوا ذکروا و فی الایة دلیل علی انه لم یکن فی شرعهم علی الزنا حد و ان کان محرما حیث عده ذنبا
و قال نسوة یقال نساء و نسوة و نسوان لا واحد لها من لفظها و المدینة ها هنا مدینة مصر چون حدیث زلیخا در شهر مصر پراکنده شد جماعتی زنان مصر زلیخا را ملامت کردند گفته اند دوازده زن بودند از اکابر مملکت و گفته اند پنج بودند امرأة الساقی و امرأة الخباز و امرأة صاحب الدواب و امرأة صاحب السجن و امرأة الحاجب این زنان گفتند امرأت العزیز تراود فتاها ای عبدها الکنعانی عن نفسه قد شغفها حبا ای احبها حتی دخل حبه شغاف قلبها و هو حجابه و غلافه زن عزیز فتنه غلام عبرانی گشته و دوستی و مهر غلام بشغاف وی رسیده گفته اند که شغاف پوست دلست و گفته اند که خون بسته است در میان دل و گفته اند دردی که در استخوان سینه پدید آید آن را شغاف خوانند و حبا نصب علی التمییز إنا لنراها فی ضلال مبین من وقع فی امر اعیاه المخرج منه فهو ضال فیه و در شواذ خوانده اند قد شعفها بالعین غیر المنقوطه مشتق من شعاف الجبال ای رؤس الجبال معنی آنست که عشق در تن وی بهر راهی فرو رفت و ولایت تن همه فرو گرفت و کسی که بر چیزی عاشق بود گویند مشعوف است بر وی
فلما سمعت بمکرهن یعنی بسوء مقالهن آن گه که زن عزیز مکر ایشان بشنید و بد گفت ایشان سمی مقالهن مکرا لانه کان علیها و شییا و تشنیعا و گفته اند که سخن ایشان مکر خواند از بهر آنک ایشان صفت جمال و حسن یوسف شنیده بودند این ملامت در گرفتند تا مگر زلیخا یوسف را بایشان نماید و این ماننده مکری بود که بر ساخته بودند و گفته اند زلیخا سر خود با جماعتی زنان گفته بود و ازیشان در خواسته که پنهان دارند ایشان آشکارا کردند مکر ایشان این بود أرسلت إلیهن تدعوهن الی مادبة اتخذتها و أعتدت افعلت من العتاد و کل ما اتخذته عدة لشی ء فهو عتاد و المعنی هیأت لهن مجلسا فیه ما یتکین علیه من الوساید و النمارق و فیه الطعام و الشراب و یقال لجلسة الناعم اتکاء لان الاتکاء جلسة المطمین و من هذا الباب کل ما جاء فی القرآن من کلمة متکیین و روی عن النبی ص انه قال نهیت ان آکل متکیا لما اختار الله له من التواضع
قوله و آتت کل واحدة منهن سکینا قال المبرد کانوا لا یأکلون فی ذلک الزمان الا بالسکاکین و الملاعق کفعل الاعاجم قال و العرب تنهس نهسا لا تبتغی سکینا
چون ملامت زنان مصر بزلیخا رسید زلیخا گفت من ایشان را حاضر کنم و این دوست خود را بر ایشان جلوه کنم تا بدانند که ما در عشق معذوریم و باین دل دادن از طریق عیب و ملامت دوریم دعوتی ساخت و چهل زن را اختیار کرد از زنان مصر و ایشان را بر خواند و بمهمان خانه فرو آورد و یوسف را پیش خود خواند و گفت فرمان من بر و حاجت من روا کن گفت هر چه نه معصیت فرمایی فرمان بردارم و امر ترا منقادم یوسف را پیش خود بنشاند و گیسوی وی بتافت بمروارید و قبای سبز پوشانید و خزی سیاه بر سرش نهاد و پیراهن رویش از غالیه خطی کشید و طشت و ابریق بدست وی داد و مندیل شراب و او را گفت چون من اشارت کنم از پس پرده بیرون آی آن گه زنان بنشستند و پیش هر یکی طبقی ترنج و کاردی بر آن نهاده زمانی بر آمد و حدیث می کردند و آن گه دست بکارد و ترنج بردند و زلیخا بر تخت نشسته و کنیزکان بر پای ایستاده روی بزنان کرد و گفت شما مرا عیب کردید و مستوجب ملامت و طعن دیدید در کار یوسف ایشان گفتند بلی چنین است زلیخا گفت یا یوسف بدر آی یوسف پرده بر گرفت و بیرون آمد چون نظر زنان بر یوسف افتاد دهشت بر ایشان پیدا شد از خود غافل شدند کارد بر دست نهادند و دستها را بجای ترنج بریدند اینست که رب العالمین گفت فلما رأینه أکبرنه و قطعن أیدیهن و در شواذ خوانده اند متکا باسکان تا و هو الطعام الذی یقطع بالسکین مثل الأترج و البطیخ و الموز و قیل الزماورد و هو الرقاق الملفوف باللحم و غیره یقال بتکت الشی ء و متکته اذا قطعته و آتت کل واحدة منهن سکینا قال ابن زید فکن یقطعن الأترج و یأکله بالعسل و قالت اخرج علیهن گفته اند آن بلاء دست بریدن از آن پدید آمد که علیهن گفت اگر بجای علیهن لهن گفتی آن بلا پدید نیامدی و هیچ فتنه نبودی و قال ابن عباس فلما رأینه أکبرنه ای حضن و منه قول الشاعر
تأتی النساء علی اطهارهن و لا
تأتی النساء اذا اکبرن اکبارا
و الهاء فی قوله اکبرنه علی هذا القول تعود الی المصدر ای اکبرن اکبارا
و قیل اکبرن له فحذف اللام و قیل ان المرأة اذا اشتدت غلمتها حاضت و منه قول الشاعر
خف الله و استر ذا الجمال ببرقع
فان لحت حاضت فی الخدور العواتق
و قال مجاهد اکبرنه ای اعظمنه و اجللنه و قیل الاکبار التعجب و قطعن أیدیهن خدشنها بالسکاکین حتی سالت دماؤهن قال وهب بلغنی ان سبعا من الاربعین متن فی ذلک المجلس و جدا بیوسف و قلن حاشا لله قرایت ابو عمرو بالف است و باقی بی الف خوانند و حاش لله یعنی معاذ الله ما هذا بشرا و قیل حاش لله ای تنزها لله عن ان یجعل مثل هذا آدمیا
قال الزجاج حاشا مشتق من قولک انا فی حاشا فلان ای فی ناحیته فاذا قلت حاشا لزید فمعناه قد تنحی زید من هذا و تباعد منه و هذه لفظة تستعمل فی التبعیدو النفی و التحاشی هو التجنب و التوقی و یسمی فیه الله کما یسمی فی قولهم لله دره لله انت فیدخل فیه اسم الله عز و جل للتعظیم و تحقیق التبعید کما ادخلوا فی خلال التعجب و التبعید و التعظیم کلمة التسبیح و التهلیل فقالوا سبحان الله ما احسن هذا لا اله الا الله ما اعظم هذا و یقال حاش الله و حاش الله بحذف اللام و اثباته ما هذا بشرا ای مثل هذا الجمال لیس بمعهود فی البشر انما هو ملک نزل من السماء کریم علی ربه
قالت فذلکن الذی لمتننی فیه این ملامت همان مکرست که در اول آیت گفت چون زنان را بدیدار یوسف دهشت افتاد زلیخا گفت این آن غلام است که شما مرا بعشق وی ملامت کردید ایشان همه بیکبار گفتند لا لوم علیک ترا بر عشق وی ملامت نیست و ملامت تو کردن جز ظلم نیست آن گه زلیخا اعتراف آورد بفعل خود و آشکار کرد بر ایشان عشق خود دانست که ایشان او را معذور دارند گفت من تن او خود را خواستم فاستعصم وی از خدای نگه داشت خواست از من و قیل معناه فامتنع و استعصی پس زنان همه روی بوی نهادند گفتند اطع مولاتک و زلیخا او را بحبس تهدید کرد گفت لین لم یفعل ما آمره لیسجنن ای لیسجنن و هو جواب القسم تقدیره و الله لیسجنن و لیکونا من الصاغرین الأذلاء و الصاغر فی اللغة الذلیل و الفعل منه صغر بالکسر یصغر صغرا و صغارا فهو صاغر و فی الدقة و السن صغر صغرا فهو صغیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş