النوبة الثانیة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
این سوره نود و شش حرفست بیست و سه کلمه پنج آیه جمله به مکه فرو آمده آن را مکی گویند باجماع مفسران و درین سوره نه ناسخ است و نه منسوخ و در خبرست از مصطفی ص هر که این سوره برخواند الله تعالی او را از بلاء خسف و مسخ عافیت دهد و سیاق این سوره قصه اصحاب الفیل است و در تاریخ این قصه علمای تفسیر مختلف اند قومی گفتند پیش از مولد مصطفی ص بود بچهل سال و هذا قول مقاتل قومی گفتند به بیست و سه سال و هذا قول الکلبی و بیشترین علما بر آنند که عام الفیل آن سال بود که رسول خدا ص از مادر در وجود آمد و کان ذلک معجزة له و بیان این قصه علی سبیل الاختصار آنست که نجاشی ملک حبشه بود نام وی اضخمه و دیار حبشه و یمن در مملکت وی بود دو قاید داشت که سالاران لشگر وی بودند یکی ارباط و دیگر ابرهة بن الصباح الملقب باشرم و کنیته ابو بکسوم ایشان را هر دو بامیری یمن فرستاد خلاف افتاد میان ایشان و با یکدیگر حرب کردند و ارباط بدست ابرهه کشته شد و مال و ملک وی همه برداشت و هر چه زیر دست ارباط بود از نواحی یمن زیر دست خویش کرد و فرمان و ملک خود بر همه یمن روان کرد و این همه بی دستوری و بی فرمانی نجاشی کرد چون خبر به نجاشی رسید خشم گرفت بر ابرهه و سوگند خورد که ننشینم تا پای خویش بر خاک یمن نهم و خون ابرهه بریزم ابرهه چون این خبر بشنید رسولی بیرون کرد با هدیه ها و تحفه های بسیار و خود را حجامت کرد و خون خویش در شیشه ای گرفت با انبانی خاک یمن بملک نجاشی فرستاد گفت ما دو بنده بودیم از آن ملک و ما را با یکدیگر خصومت افتاد یکی کشته شد بی اختیار بر سبیل دفع اکنون من که ابرهه ام بنده ملک ام فرمان بردار و خدمتکار اگر ملک عفو کند از این پس شربتی آب نخورم بی دستوری ملک و اگر ملک سوگند خورده که خون من بریزد و پای بر خاک یمن نهد اینک حجامت کردم و خون خود در یکی شیشه نزدیک ملک فرستادم تا بریزد و انبانی خاک یمن فرستادم تا پای بر آن نهد و سوگند ملک راست شود چون رسول با آن هدیه ها پیش ملک نجاشی رسید و آن پیغام بداد ملک ازو خشنود شد و ولایت یمن جمله بدو ارزانی داشت و بوی تسلیم کرد چون آن رسول نزدیک ابرهه باز آمد ابرهه شاد شد و بشکر آنکه ملک از وی خشنود گشت وزرای و عقلای اهل مملکت خویش جمع کرد و ایشان را گفت مرا راهی سازید بعملی که ملک را خوش آید و او را در آن عزی و جمالی بود تا آن را شکر نعمت عفو او سازم ایشان همه متفق شدند که عرب را خانه ای است معظم مقدس و شرف جمله عرب بدان خانه است و مردمان شرق و غرب روی بدان خانه دارند و آن خانه از سنگست تو در صنعاء یمن کنیسه ای بساز بر نام ملک و بر دین ترسایی که دین نجاشی است و اساس آن از زر و سیم و الوان جواهر کن و کس فرست باطراف زمین و دیار عرب و ایشان را بخوان و بزر و سیم و تحفه ها و هدیه ها ایشان را رغبتی کن تا عالمیان روی بدین کنیسه نهند و اینجا طواف کنند و ملک را عزی و جمالی باشد ابرهه هم چنان کرد که ایشان گفتند و آن کنیسه بدان صفت بساخت و آن را قلیس نام نهاد و از بهر طمع مال و زر و سیم خلقی روی بآن کنیسه نهادند و هر که آنجا رفتی با تحفه و هدیه باز گشتی و خبر در اطراف افتاد که آن حج و زیارت و طواف که در مکه و خانه عرب بود با یمن افتاد و در آن وقت رییس مکه عبد المطلب بود مردی از عرب از ساکنان مکه نام وی زهیر بن بدر از عبد المطلب درخواست و سوگند خورد که من بروم و در آن خانه ایشان حدث کنم و برخاست و آنجا شد و چند روز آنجا عبادت کرد شبی گفت من میخواهم که این یک امشب اینجا عبادت کنم که مرا سخت نیکو و خوش آمده است این بقعت و او را آن شب تنها در آن بقعه بگذاشتند و در آن خانه مشک و عنبر فراوان بود و پیوسته بوی خوش از آن همی دمید زهیر آنجا حدث کرد و همه دیوار و محراب بنجاست بیالود آن گه آهنگ بیرون کرد و بگریخت دیگر روز ابرهه از این حال آگاه شد و دانست که این مرد از مکه بود و از مجاوران کعبه سوگند خورد که من با لشگر و حشم بروم و آن خانه ایشان خراب کنم و با زمین هموار کنم و رسولی فرستاد بزمین حبشه و ملک را خبر کرد از آنچه زهیر کرد اندر آن کنیسه و از رفتن خویش سوی مکه و خراب کردن کعبه گروهی گفتند ملک حبشه بتن خویش بیامد و گروهی گفتند خود نیامد لیکن پیلان بسیار فرستاد و لشگر و حشم فراوان و گفته اند یک پیل عظیم بود او را نام آن پیل محمود آن را فرستاد تا کعبه بوی خراب کند پس ابرهه با لشگر و سپاه فراوان از یمن بیامد و در لشگر وی مردی داهی بود نام وی ابو رغال او را صاحب جیش خویش کرد و در مقدمه لشگر با آن پیلان بفرستاد و ابو رغال براه در هلاک گشت و گور وی معروفست براه یمن حاج یمن چون آنجا رسند بآن گور وی سنگ باران کنند حتی صار کالجبل العظیم و فی ذلک یقول الفرزدق اذا مات الفرزدق فارجموه کما یرمون قبر ابی رغال ابرهه چون باطراف حرم رسید بیرون حرم نزول کرد و هر چه در حوالی مکه شتر و گوسفند بود غارت کرد و در جمله دویست شتر از آن عبد المطلب که بوقف حاج کرده بود بغارت بردند و ابرهه چون آنجا نزول کرد هیبت خانه کعبه در دل وی اثر کرد و از آن قصد که داشت پشیمان گشت و در دل خود میخواست که کسی در حق خانه شفاعت کند تا باز گردد و بفرمود که رییس مکه را بیارید و رییس مکه آن گه عبد المطلب بود عبد المطلب با جمع بنی هاشم بنزدیک ابرهه آمد و آن مرد که فرستاده بود پیش از رسیدن عبد المطلب در پیش ابرهه شد گفت قد جاءک سید قریش حقا مردی می آید بحضرت تو که بدرستی و راستی سید قریش است مردی کریم طبع نکوروی با سیادت و با سخاوت و با هیبت و آن گه نوری از وی همی تابد که منظر وی مرا بترسانید یعنی نور مصطفی ص که از پیشانی وی همی تافت ابرهه خویشتن را بزی نیکو بیاراست و بر تخت نشست و عبد المطلب را بار داد چون در آمد نخواست که او را با خود بر تخت نشاند از تخت بزیر آمد و با عبد المطلب بپایان تخت بنشست و او را اجلال کرد و نیکو بنواخت و سخنان وی او را خوش آمد و با خود گفت اگر در حق خانه کعبه شفاعت کند او را نومید نکنم پس ترجمان را گفت تا حاجتی که دارد بخواهد عبد المطلب گفت حاجت من آنست که دویست شتر از آن من بیاوردند بفرمای تا باز دهند ابرهه را از آن اندوه آمد ترجمان را گفت بپرس از وی تا چرا از بهر خانه کعبه حاجت نخواست خانه ای که شرف و عز شما بآنست و سبب عصمت و حرمت شما آنست و من آمده ام تا آن را خراب کنم نمی خواهی و این شتران را چه خطر باشد که میخواهی عبد المطلب گفت انا رب الإبل و للبیت رب یحفظه من شتر را خداوندم و این خانه را خداوندی است که خود گوشدارد و نگه دارد ابرهه از این سخن در خشم شد گفت ردوا علیه بعراته لتنظر من یحفظنا عن البیت و من یحفظ البیت عنا عبد المطلب باز گشت و مکیان را فرمود تا هر چه داشتند از مال و متاع برگرفتند و با کوه شدند و مکه خالی کردند پس ابرهه بفرمود تا آن پیل سپید که نام آن محمود بود فرا پیش صف آوردند و دگر پیلان و لشگر همه اندر پس او ایستادند و آن سپاه و آن پیلان هم چنان همی آمدند تا بکنار حرم رسیدند و عبد المطلب آن ساعت حلقه در کعبه بگرفت و همی گفت یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عداکا امنعهم ان یخربوا قراکا ثم اصبح عبد المطلب و ارتفع علی الجبل فاقبل نحو الکعبة رافعا یده و یقول لاهم ان المرء یمنع رحله فامنع رحالک لا یغلبن صلیبهم و محالهم عدوا محالک ان کنت تارکهم و قبلتنا فامر ما بدا لک جروا جموع بلادهم و الفیل کی یسبوا عیالک عمدوا حماک بکیدهم جهلا و قد حقروا جلالک آن پیل سپید که در پیش صف بود چون بحرم رسید هیچ پای بحرم اندر ننهاد هر چند پیش زدند او را باز پس تر همی شد و گفته اند که در میان ایشان مردی بود نام وی نفیل بن حبیب رفت و گوش آن پیل گرفت و گفت ابرک محمود و ارجع راشدا من حیث جیت فانک فی بلد الله الحرام چون این سخن بگوش پیل فرو گفت باز گشت و پای در حرم ننهاد آن ساعت رب العالمین مرغانی بر انگیخت از جانب بحر مانند خطاف گردنهاشان سبز و منقار سرخ و با هر مرغی سه سنگ بود از عدس مه و از نخود کم یکی در منقار بود و دو در چنگ و بر سر هر مردی از آن سپاه یکی از آن مرغ بر هوا بیستاد و بر آن سنگ نام آن مرد نوشته که او را خواهد کشت پس بفرمان الله آن سنگها فرو هشتند بر سر ایشان گذاره کرد و در شکم ایشان گذاره کرد و بزیر ایشان بیرون آمد و ایشان را کشته و هلاک کرده بیفکند و آن پیلان نیز همه هلاک گشتند مگر آن پیل سپید محمود نام که در حرم نشد و باز گشت آن پیل زنده بماند و دیگر همه لشگریان هلاک گشتند مگر ابرهه که مرغ بر سر وی بیستاد و از مکه بیرون شد و روی به حبشه نهاد و آن مرغ بر هوا بر سر وی همی بود و او نمی دانست تا در پیش نجاشی شد و آن احوال باز گفت چون سخن تمام گفته بود مرغ سنگ بر سر وی فرو هشت و او را هلاک کرد فاری الله النجاشی کیف کان هلاک اصحابه و قیل بعث الله علی ابرهة داء فی جسده فجعل یتساقط انامله فانتهی الی صنعاء و هو مثل فرخ الطیر و ما مات حتی انصدع صدره ثم هلک و قیل ابرهة هذا کان جد النجاشی الذی کان فی زمن النبی ص و قیل خرجت فتیة من قریش تجارا حتی دنوا من ساحل البحر و هناک بیعة للنصاری فنزلوا بجنبها فاوقدوا نارا و اصلحوا طعاما لهم فلما ارتحلوا ترکوا النار فهاجت ریح فاضطرمت البیعة نارا و بلغ الخبر النجاشی فغضب و بعث ابرهة لهدم الکعبة و نقل حجرها و ترابها الی ارضه لیبیتها بها فذلک قوله تعالی أ لم تر کیف فعل ربک بأصحاب الفیل أ لم تر ای ا لم تعلم کیف فعل ربک هذه اللفظة تستعمل فی السؤال عن الحال کما یسأل عن المکان باین و عن الوقت بمتی تقول کیف زید معناه فی ای حال هو و التقدیر أ لم تعلم فی ای حال فعل ربک ما فعل بأصحاب الفیل حیث صرفهم عن الحرم و احل بهم ما علمت من العذاب و النقم و فایدة اضافته تعالی نفسه الی نبیه محمد ص بقوله فعل ربک ان جهال المشرکین و سفهایهم توهموا ان ذلک العذاب وقع من قبل الاصنام التی فی الکعبة فاراد الله سبحانه بذلک ابطال توهمهم فقال أ لم تر کیف فعل ربک قوله أ لم یجعل کیدهم فی تضلیل ای فی بطلان و خسار یقال فلان سعیه فی ضلال و فی تضلیل ای فی بطلان و ضیاع و کیدهم ما ارادوا من تخریب الکعبة و أرسل علیهم طیرا أبابیل ای کثیرة متفرقة یتبع بعضها بعضا قلل ابو عبیدة أبابیل جماعات فی تفرقة یقال جاءت الخیل ابابیل من هاهنا و هاهنا قیل لا واحد لها من لفظها و قیل واحدها ابالة و قیل ابول مثل عجول و عجاجیل قال سعید بن جبیر کانت طیرا خضرا لها منا قیر صفر و قال قتادة طیر سود جاءت من قبل البحر فوجا فوجا و قال عکرمة لها رؤس کرءوس السباع و انیاب کانیاب السباع و قیل هی حمام مکة هکذا قال اهل مکة و الطیر جمع الطایر ترمیهم بحجارة من سجیل یعنی بطین مطبوخ کالآجر و قیل اولها حجر و آخرها طین ما وقع منها حجر علی رجل الا خرج من الجانب الآخر و ان وقع علی رأسه خرج من دبره و هو اول یوم ظهر الجدری فی الارض ظهر من تلک الاحجار قال ابن عباس رأیت فی دار ام هانی بنت ابی طالب قفیزین من الحجارة التی رمی بها بأصحاب الفیل و کانت مخططة بحمرة کانها جزع ظفار و قالت عایشة رأیت قاید الفیل و سایسه بمکة اعمیین مقعدین یستطعمان قوله کعصف مأکول العصف و رق الزرع ثم یصیر اذا یبس تبنا و المأکول الذی تأکله الدواب و قیل مأکول ثمرته فحذف الثمرة کما یقال فلان حسن ای حسن الوجه و قال عکرمة کالحب اذا اکل فصار اجوف و قال سعید بن جبیر هو الشعیر النابت الذی یوکل ورقه و قال ابن عباس هو القشر الخارج الذی یکون علی حب الحنطة کهییة الغلاف له و قیل عصف مأکول کقولک طعام مطعوم و شراب مشروب ای شأنه ان یطعم و یشرب ای تأکله الدواب و الله اعلم بالمراد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.