شمارهٔ ۱۴۵
م میلی
0
Altın Yaprak
او درین نظاره کز تن جان محزون می رود
من به این خوشدل که جان دشوار بیرون می رود
هر که می آید پی نظاره جان کندنم
می کند نفرت که با حال دگرگون می رود
آن شکار تیر کاری خورده ام کز قتل من
عمرها رفت و هنوز از زخمها خون می رود
با کدام امیدواری حیرتی دارم که دل
بر سر راهش درین ایام افزون می رود
با چنین جذبی که بیرون می کشم از خانه اش
گر نگردم بی خبر از پیش من چون می رود
از کششهای کمند شوق بیرون ماندگان
هر زمان از بزم بی تابانه بیرون می رود
وه چه شوق است این که میلی می کشد زان تندخو
بهر یک دیدار صد آزار و ممنون می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş