شمارهٔ ۲۴۳
م میلی
0
Altın Yaprak
از آه سردم آخر رنجید یار از من
آیینه دل او شد در غبار از من
غافل ز من رقیبی گستاخ سویش آمد
دل ناامید ازو شد او شرمسار از من
گویا که شب به مستی گفتم به او غم دل
کامروز شرمسار است آن گلعذار از من
از آه من خجل شد آن گل به پیش مردم
آه این گناه سرزد بی اختیار از من
ناصح مراچو میلی تکلیف زهد کم کن
من عاشقم نیاید این کار و بار از من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş