شمارهٔ ۶۴
م میلی
0
Altın Yaprak
آن غمزه در صف مژه خشمگین نشست
چون شحنه ای که بر سر بازار کین نشست
سازد بهانه شرم و نبیند به سوی من
هرجا رقیب پهلوی آن نازنین نشست
صد خار گر به پا بنشیند چو گرد باد
در وادی طلب نتوان بر زمین نشست
شب تا به روز غیر به بزمش نگاه داشت
شوخی که در برابر من خشمگین نشست
از شوق لعل یار به گرداب آرزو
میلی خون گرفته به رنگ نگین نشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş