شمارهٔ ۱۱۸
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای که بر اوج نه فلک دام هوس فکنده ای
بر لب بام یار من پر نزند پرنده ای
نبست براق عقل را ره به رواق بزم او
رفته بوادی فنا رفرف هر رونده ای
بسته کمان ابروان راه خیال رهروان
ناز خدنگ غمزه اش بازوی هر زننده ای
بندۀ آن لب و دهان زندۀ جاودان بود
نیست بکیش عشق جز زنده یار زنده ای
بستۀ بند او بود رستۀ هر تعلقی
خسته درد او بود داروی هر گزنده ای
دشمن یوسف دلت گرگ طبیعت است و بس
نیست به نزد عارفان بدتر از آن درنده ای
چشمه نوش بایدت همت خضر می طلب
نیست زلال زندگی در خور هر رونده ای
مفتقرا متاب رو هیچ ز بند بندگی
جز به طریق بندگی خواجه نگشته بنده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş