شمارهٔ ۱۰۰
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
خاک ار شوم به کوی تو گردم نمی رسد
دردی ز دوری تو به دردم نمی رسد
این درد دیگر است که جانم به لب رسید
از درد یار و یار به دردم نمی رسد
برگ خزان رسیده باغ محبتم
رنگی به رنگ چهره زردم نمی رسد
ز افسردگی به محفل یاران بدین خوشم
کآفت به شمعی از دم سردم نمی رسد
نالان نیم ز جور تو نالم که بر دلم
تیری چرا ز شست تو هردم نمی رسد
زین پس من و فراق که دستم به دامنش
کوشش هزار مرتبه کردم نمی رسد
مشتاق تا فتاد ز هجر آتشم به جان
برقی به آه بادیه گردم نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş