شمارهٔ ۲۷۰
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
چو ماه چارده دارم نگاری چارده ساله
که رخسارش بود ماه و خطش بر گرد مه هاله
درین گلشن زیاد از ساغر حسن تو بود آن می
که ساقی ریخت در جام گل و پیمانه لاله
نباشم چون خموش از جور او با این دل مسکین
چه برمی خیزد از آه و چه برمی آید از ناله
خوش آن دم کز چمن مست آیی و از تاب می ریزد
ز رخسارت عرق زان سان که از گلبرگ تر ژاله
ندانی گر چه ها آمد ز تیغت بر دلم بنگر
که خون می ریزد از مژگان تر پرگاله پرگاله
نشاط طبع اگر جویی رو از میخانه جو کآنجا
می یک ساله از دل می برد اندوه صدساله
به صحرا می رود آن آهوی مشکین چه خوش باشد
زمانی کاید و مشکین غزالانش ز دنباله
عروس فکر بکرم فارغ از وصف است کاین دختر
ز نیکویی ندارد حاجت تعریف دلاله
رباید بوسه ای گر ز آن لب شیرین زند در دم
لب مشتاق از شیرینی آن شهد تبخاله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş