شمارهٔ ۲۸۶
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
گه مهر گویم گه مهت گه زهره گاهی مشتری
اما چو نیکو بنگرم تو از همه بالاتری
هر عضوت از عضو دگر باشد بسی زیبنده تر
نبود به این خوبی بشر حوری ندانم یا پری
ای رشک زیبامنظران برقع ز رخ کن بر کران
گردند تا صورتگران شرمنده از صورتگری
از دادخواهان بشنوی هر سو فغان هر جا روی
در بر قبای خسروی بر سر کلاه سروری
ای گوهر سنگین بها عالم خریدارت چو ما
اما کسی داند کجا قدر گهر چون گوهری
ای برده دل ها سربسر حال دلم یکره نگر
تا چند باشی بی خبر از راه و رسم دلبری
مژگان خونریزت عیان مردم کشست اما نهان
چشمت بود با مردمان در عین مردم پروری
مشتاق همچون نقش پا در رهگذارت کرد جا
اما تو از راه وفا هرگز به سویش نگذری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş