شمارهٔ ۳۰۳
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
رهبر باوست هر نقش از کارگاه هستی
آغاز حق پرستیست انجام بت پرستی
قانع بقطره ای چند از بهر بی نیازی
همچون صدف نداریم پروای تنگدستی
هر مشت خاک از این دیر گاهی سبوست گه خم
هست اختلاف صورت این نیستی و هستی
صد نامه ات نوشتم بهر جوابی و تو
خطی نمی نویسی پیکی نمی فرستی
حاصل چه غیر افسوس زین عمر ما که بگذشت
نیمی بخواب غفلت نیمی دگر بمستی
ای سست عهد با ما پیمان دوستداری
بستن چه بود اول آخر چو می شکستی
جایت کنون نباشد جز در کنار اغیار
یاد آنزمان که بی ما جایی نمی نشستی
پا بست باش مشتاق در آن چه ز نخدان
از کف کمند زلفش بهر چه می گسستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş