۱۲- المقاله
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به پیری همی گفت روزی پسر
که ای دیده حال جهان سر به سر
به بیهوده گشته فراز و نشیب
فروخوانده دفتر نوشته کتیب
به گرد جهان گشته بیرون ز حد
شده سال عمر تو افزون ز صد
مصاحب شده با خواص و عوام
سحرگاه عمرت رسیده به شام
فریب جهان آزموده بسی
می دوستی خورده با هر کسی
ز لفظ بزرگان شنیده سخن
مثال جهان پیش من عرضه کن
حذر کن از این تارم خوش نهاد
که در وی مقیمی ز مادر نزاد
می عشق با هر که در جام کرد
بیفکند جایی و خونش بخورد
در او زحمت و بی نوایی و رنج
در او راحت و پادشاهی و گنج
اگر طالبش رنج و زحمت برد
همه مال و ملکش به دست آورد
به کیوان رساند بنای سرای
ز رفعت نبیند همه شست پای
به آخر چو بیرون رود از جهان
برابر شود با فرومایگان
کرا ماند و نسبت او به چیست
طریقش مناسب به احوال کیست
بگفتا شنیدم که فرزانه ای
به گنجی در آمد به ویرانه ای
بسی لعل و مرجان و یاقوت دید
در او عمر صد ساله را قوت دید
در افتاد و می کرد مالی به کف
مبادا که واقف شود ناخلف
قبا را برون کرد و بنهاد پیش
زر و لعل را شاند بر جای خویش
به تعجیل آمد که آید به در
به رویش روان بسته شده راه در
که آنجا حکیمی طلسمی نهاد
که با زر نمی شد کس آن را گشاد
بیفکند زر چون گرفتار گشت
درش باز شد چون که بی بار گشت
برون رفت و بگریست بیچاره مرد
که زر رفت و او جامه ها پاره کرد
الا تا غرور جهان نشنوی
که بی زور مانی و بی زر شوی
درین طاق پیروزه گرد گرد
و زین تیز رو قبه لاجورد
امانی نخواهی به جان یافتن
ز سویش بباید عنان تافتن
جهان کو تن خلق را هست کاست
یکی بیضه از صلب دار فناست
تو آن به کزین بیضه بیرون شوی
که طوطی طیار میمون شوی
ایا صاحب عقل و نفس سلیم
که ره می نوردی به امید و بیم
عبادت گزین و به طاعت گرای
ز تو بندگی مرحمت از خدای
چهل صبح یزدان ترا پرورید
ز تو مایه معرفت آفرید
خرد داد و ادراک و نفس و روان
دل و فکرت و هوش و چشم و زبان
کز این ها توان حکمت آموختن
چراغ یقین شاید افروختن
توانی که گویی حدیث صواب
به وقت سؤال به گاه جواب
توانی شنیدن ز ما این سخن
در این ها که گفتم تأمل بکن
ترا ساز دانش همه حاصل است
ترا قوت ناطقه کامل است
چرا باید ای دوست ضایع شدن
به کم باید از دهر قانع شدن
برو حکمت آموز ای نیکمرد
چو باد صبا گرد عالم بگرد
ز هر گل که بر وی رسی بوی گیر
چو عطار باش و مسایل عبیر
ز گرمای جهل است جان تو خوار
ز شاخ معانی بر او سایه دار
عمل کن چو فارغ شوی از جدل
درخت است علمت بر او عمل
گروهی که در خانه دین کس اند
به عین الیقین از عمل می رسند
وگر علم داری و کاریت نیست
درخت تو خشک است و باریت نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş