شمارهٔ ۱۱۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست
آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست
قاصد خونست ما را آنکه می گوییم یار
دشمن جانست ما را آنکه می داریم دوست
از ضعیفی تار مویی شد وجودم این عجب
کز وجود من میانش کمتر از یک تار موست
میکشد دل سوی خویش و جان خود میخواندش
سالها شد تا میان جان و تن این گفتگوست
گل از آن مشهور آفاق است در تردامنی
کو شده قانع ز رخسار بتم با رنگ و بوست
میکنم هر سو طلبکاری و مطلوبم دل است
می شوم هر چیز را قاصد ولی مقصود اوست
ناصر اندر آب دیده نقش رویش دیده بود
روز و شب گریان مگر آن نقش را در جستجوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş