شمارهٔ ۱۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را
نور چشم است که در دیده مقام است او را
هیچ کس نیست که پنهان نظرش با او نیست
تا نظر با که و خاطر به کدام است او را
آفتابی ست رخ او که زوالیش مباد
هر سحر مطلع اقبال به شام است او را
چشم او می خورد از خون دل ما باده
ای خوش آن مست که این شیوه مدام است او را
گفتمش گر دل ما رفت به چین زلفت
هر دم از دیده غم دیده پیام است او را
ماه در دل ز هوای تو نشانی دارد
ذره ای پرتو مهر تو تمام است او را
هر که روزی شب هجران تو را دریابد
خون حلال است ولی خواب حرام است او را
حبذا خنده ساغر که مدام از لب یار
دور در گردش و ایام به کام است او را
این همه هست ولی زهره ندارد ناصر
تا بپرسد ز رقیبان که چه نام است او را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş