شمارهٔ ۱۷۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
می دهد باد از تو بویی آفرین بر باد باد
من به بویت می دهم عمر گرامی را به باد
بر دلم بیداد چشم مست تو از حد گذشت
داد خود گفتم ستانم از لبت دادم نداد
دیدم از چشمت که بندد خواب مردم را به سحر
هیچ نشنیدم ز زلفت کار مسکینی گشاد
نامرادی چند سودای تو می ورزند و نیست
هرگز از وصل تو حاصل نامرادی را مراد
عنکبوتی را مگس در دام می افتد ولی
کس نشان ندهد که سیمرغی به دامی اوفتاد
آنچه از درد فراقت دوستان را بر دل است
روز هجران تو روزی هیچ دشمن را مباد
نقش هر حرفی که می خواند خرد از خط یار
بر بیاض دیده ناصر می کند آن را سواد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş