شمارهٔ ۱۸۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
صد قطره خون هر دم از دیده ما افتد
عشاق پریشان را بنگر که چه ها افتد
دل از هوس خالت بر زلف تو می پیچد
مرغ از طمع دانه در دام بلا افتد
گر قد تو را روزی در باغ گذر باشد
هم بید شود لرزان هم سرو ز پا افتد
دیروز تو را دیدم از باده فتان خیزان
چون گل که به هر سویی از باد صبا افتد
خواهی که مرا خرقه پیوسته قبا باشد
بگذار بر اندامت تا چین قبا افتد
سر بر تن من باریست یاری بده از تیغم
تا بار گران یک دم از گردن ما افتد
بسیار گدا آید در کوی تو چون ناصر
لیکن به چنین زاری دشوار گدا افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş