شمارهٔ ۱۸۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
رخت گلست و قدت سرو و طره ات شمشاد
چو شانه در سر زلف توییم از شم شاد
چو باد صبح گذر کرد در چمن غنچه
علی الصباح به دستان هزار دل بگشاد
فلک بساط و کواکب چو مهره در ششدر
تو آفتاب که در حسن فاردی و زیاد
چو غنچه را سر پیکان ز خون شد آلوده
بر آمد از دل پرخون بلبل فریاد
حباب خیمه پر از باد می زند بر آب
چنانکه ابر زد از آب خرگهی بر باد
هزار ناله کند هر سحر ز دست چنار
ولی چه سود که گل داد او نخواهد داد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş